خاطرات متهم ردیف اول...

خاطرات متهم ردیف اول...

هرکسی برای اتفاقای زندگیش متهم ردیف اوله. اگه خودت متهم کنی همه مشکلاتت حله!
و
این آیه رو همیشه واسه خودتون بخونین خیلی براتون مفیده...
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ

طبقه بندی موضوعی

۶ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۵
دی
دیروز دو تا امتحان داشتم... 
پیش خودم قرار گذاشتم اگه امتحانا رو عالی پشت سر گذاشتم واسه خودم جایزه یه سری لوازم تحریر که خیلی ضروری نیست ولی دوست دارم بخرم.
اما امتحان وقت کم آوردم و نرسیدم نوشته ها و حل هام چک کنم. تنها همه رو نوشتم! واسه همینم نمی تونم بگم عالی بودم...امتحان دوم هم یه جایی که درست نوشته بودم غلط کردم:(
خلاصه که نمی دونم چه مرگم شده بود هول کرده بودم... همش نگران کمبود وقت بودم...استرس داشتم...
و این شد که جایزه نخریدم.
منتظرم نمره ام اعلام شه که حالا ها اعلام نمیشه... 

پ.ن1: من همیشه سر امتحانا و اینجور کارا واسه خودم جایزه می خرم:))
پ.ن2: امتحانش آسون بود ... و من انقدر درگیر مسائل خیلی سخت شده بودم که این سوالا برام عجیب میومد... همش حس می کردم امکان نداره اینجوری باشه شاید توش یه نکته ای داشته باشه...
پ.ن3: شده بعضی وقتا انقدر درگیر اون بالا بالاها و پرواز باشی که یه چاله کوچیک جلوی پاتو نبینی و بیوفتی؟! حکمت سخت و سطح بالا خوندن هم همونه!!! از اون بدتر حکمت حواست به خانواده ات نبودن هم همونه!!!
پ.ن4: مادر بزرگ اومده خونه امون و این خوبه... ولی نکته منفیش خاله بازیای پشت بندشه! ایام امتحانای منه یه دور عمه و عمو اومدن! یه دور پسر عمه! اونم دیشب که امتحان دادم و دارم از خستگی می میرم هی میگن میوه بیار ال کن بل کن... الانم که این یکی عمو! نمی دونم اگه من ازدواج کنم با دیدن خانواده ام جوگیر میشم یا نه ولی به نظرم بابام خیلی داره شورشو در میاره. دیگه تعادلم خوب چیزیه! اینکه اونا رو خاناوده ات بدونی بد نیست ولی اینکه فکر کنی ماهم کاری جز خدمات رسانی به اونا نداریم منطقی نیست.
پ.ن5: خیلی دلم گرفته... خیلی...گاهی فقط به این امید روزامو می گذرونم که برم... فقط وعده رفتن به خودم میدم..حالا هر کشوری!
واسه کسی که غریبه هیچ جا فرق نمی کنه... غریب غربت راحت تر تاب میاره!
پ.ن6: قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین
پ.ن7: این چند وقته خیلی کم میرفتم دانشگاه... حالا هی دوستم زنگ میزد پاشو بیا نمیرفتم ولی دو روز پیش واسه رفع اشکال که رفتم دانشگاه دوباره انرژی گرفتم. گاهی صمیمیت بچه های هم رشته امون متعحبم می کنه.
یکیشون همون روز دفاع دکتراش بود... یه پذیرایی هم تدارک دیده بود. من نه فرصتش داشتم نه اطلاع آنچنانی داشتم و متاسفانه نتونستم برم:( 
ولی بعدا یه بسته از پذیرایی رو بهم دادن و گفتن نبودین تو دفاع.
قبلشم بچه ها جعبه شیرینی رو آورده بودن تو آزمایشگاه و اونجا بهم تعارف کرده بودن هرچند که کم مونده بود و می تونستن دو در کنن:)))
تازه یکیشون سوهان آورد تعارف کرد... اون یکی داد میزد چای گذاشتم وایستین با چای بخورین:)
خلاصه که با اینکه تک و توک می شناسمشون چون ورودیشون با ما یکی نیست ولی بازم میگم خیلی خوبن:) مثل یه خانواده:))
یکشون اومده میگن ببخشید حواسم نبود درست حال و احوال نکردم خوب هستین؟! :) 
اون یکی وقتی خاطره اینکه استاد دم در بیرون دانشگاه دیدم تعریف می کردم بدون مقدمه پرید وسط بحث و شروع کرد به حرف زدن و خاطره تعریف کردن:))
گاهی دانشگاه میشه انگیزه واسه آدم...  
۱۸
دی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۸
دی

نمی دونم این چه سوال چرتی می تونه باشه که به ظاهر آسونه اما هرکی یه جور حل کرده!!!! جالبه هممونم از یه راه مشترک رفتیم و باز هرکی یه مدل شده! الان دقیقا از 4 نفر پرسیدم و به یکیم سپردم که اونم حلش بفرسته تا اونم یه چک بزنم ولی با این حال تو این 4 نفر دریغ از اینکه یکیشون مشابهه هم حل شده باشه:| دیگه کفرم در اومده تازه دو تا از حل ها مربوط به TA های همین درسه و اصولا باید حل درسشو بلد باشن.


خلاصه کلام چهار شنبه امتحان همچین درسیو داریم: دی 

و جالبه که دو تا امتحان تو یه روز داریم :((

پ.ن1: از اون جالب تر اینه که هرچی می خونم احساس می کنم کمتر می فهمم و بیشتر از یادم میرره. آدم به راه حل هیچکیم اعتماد نداره:(

پ.ن2: مادر بزرگ شنبه میاد... این دیگه تو اوج اعصاب خوردیه من ته نامردیه!

پ.ن3: یاد ندارم از زمان مدرسه ای بودنم تا الان ایام امتحانات اصلی و ترم من بوده باشه و مادر بزرگ نیاد خونه امون و مهمونی بازی راه نیوفته! 

پ.ن4: کاش همون یلدا این عمه میذاشت میومد؛ شده واسه ما فرمانده هر موقع خودش کار داشته باشه کنسل می کنه هر موقع کارش تموم شه بی توجه به زندگی پر مشغله ما مادر بزرگ می کشونه اینجا :|

پ.ن5: بیاد میرم دانشگاه دیگه. بلاخره هرچقدرم اتلاف وقت تو آزمایشگاه و کتابخونه و مسیر رفت و آمد باشه بازم بهتر از مهمون بازیه!

پ.ن6: برم بخوابم که کم مونده بزنم زیر گریه :| علتشم نمی دونم چرا!!!!

۱۲
دی

دارم ویس کلاسا رو گوش میدم و دقیقا هر جاییش که حرف خنده داری زده شده همراه با صدای بچه ها می خندم...


پ.ن1: انگار نه انگار که قبلا سر کلاس بودم  وبه این تیکه ها و حرف های استاد خندیدم.

پ.ن2: چقدر من تو خندوندن کلاس نقش داشتمو خبر نداشتم:|

خووب در کلاس گیر داشت باز نمی شد دیکه به من چه؟! :دی به قول آقای دکتر مردی تا در باز کنی گفتم  در از پاشنه کنده شد:)))

۰۹
دی

هیچ وقت خرخون نبودم و نمیشم... اون وقت همه از من خلاصه نویسیو جزوه و رفع اشکال می خوان:|

حالا وقتی تعداد دفعات خوندن بقیه رو می بینم می گرخم:))

بخون دیگه لعنتی

۰۶
دی

امروز شکر خدا روز مفیدی بود، صبح با لبخند به خدا، غذا دادن به گنجیشکا، آب دادن به گلای اتاقم، گرم کردن نون و پیچیند بوش توی خونه و خلاصه صبحانه کامل آماده کردن و با مامان و خواهر خل خوردن شروع کردم و

با جزوه کامل کردن، ناهار درست کردن، خونه مرتب کردن و خرید خونه رفتن هم که دیگه نگووو اونم تنهایی:) روزم ادامه دادم، تازه الانم دارم عیب یابی می کنم! جزوه امم برای بچه ها تو گروه گذاشتم:)

تو این نرم افزاره عیب یابی از خود برنامه نوشتن سخت تره! علتشم تا قبل از اینکه کارم به عیب یابی بخوره نمی دونستم اما الان می فهمم مثلا تو یه تابع همون منطق پاسخگوئه اما منطق مشابهه همون در یه تابع دیگه پاسخگو نیست:| حالا بگرد تا پیدا کنی... هیچ علت منطقیم پشتش نیست! 

به قول یکی از دوستان حاضرم کل برنامه رو یه دور دیگه بنویسم اما عیب یابیش نکنم:||||

یه سوتی بدی هم دادیم جلوی TA مون که اگه بخواد خیلی راحت می تونه اذیتم کنه:( امیدوارم که نخواد منو اذیت کنه:)) 

خدایا همه رو تو تک تک امتحانای زندگیشون یاری و کمک بفرما.. همه امتحانا رو عالی پشت سر بذارن؛ اعم از درسی-دانشگاهی-زندگی و...