خاطرات متهم ردیف اول...

خاطرات متهم ردیف اول...

هرکسی برای اتفاقای زندگیش متهم ردیف اوله. اگه خودت متهم کنی همه مشکلاتت حله!
و
این آیه رو همیشه واسه خودتون بخونین خیلی براتون مفیده...
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ

طبقه بندی موضوعی
۱۹
آذر

دیروز مهمون خارجی داشتیم... با اینکه انگلیسی حرف میزد ولی به قدری لهجه داشت که به سختی میشد منظورش فهمید.


امروز آخرین مهلت ارسال مقالاته. با موبایل هرچی زنگ میزدم دفترخونه دانشگاه هیچکی جواب نمیداد. به مامانم گفتم از خونه زنگ میزد جوابگو نبودن...به یکی از دوستا گفتم از داخلی آزمایشگاه زنگ بزن بلکه داخلیو جواب بدن بازم جواب ندادن. می خواستم مقاله ویرایش شده امو بفرستم ولی خب چجوری؟ وقتی قسمت ویرایش بسته بودن!!!

خلاصه بنده خدا دوستم رفت حضورا بهشون گفت  قسمت ویرایشو باز کنن..و جالب اینه که مسئولش شماره منو گرفت و خودشون شخصا زنگ زدن و پیگیری کردن.

از این همه حس مسئولیت پذیری و پیگیری خوشم اومدو  وعصبانیت جواب تلفنا رو ندادن صبح یادم رفت.



۱۸
آذر
سکانس اول: صبح
دیرم شده بود.
بابا که فکر می کرد سرویس رو از دست میدم خودش زودتر از من رفته بود تا سوار سرویس بشه.
سرویس هم که کلا برای هیچکسی وای نمیسته و همه کارمندا باید به موقع سوار شن وگرنه جا می مونن و باید خودشون با مترو و... برن
ولی من همین که از بلوک خارج شدم سرویس که داشت از کنارم به جایی که همه برای سویس جمع میشن برن وایستاد و منم سوار کرد :)))
حالا چهره همه افراد سرویس موقع ورود وقتی منو تو سرویس میدیدن دیدن داشت :)))) مخصوصا بابام:)))


سکانس دوم:
سر میزم که رفتم سریع فهمیدم تو این روزایی که من نبودم کسی اومده پشت میزم. بدون اینکه حتی نگاه دقیقی کنم هم همیشه با احساسم می تونستم بفهمم. چشمم افتاد روی تخته شانسی سبز- آبی خوشرنگی که برام خریده بودند و همه کاغذا و برگه های یاد داشتم رو بهش وصل کرده بودند.

سکانس سوم:
لوازم تحریر و چیزهایی که برای شرکت لازم بود و سفارش داده بودیم رو آورده بودند و من اولین نفری بودم که برای خودم لوازم انتخاب می کردم و سعی می کردم خوش رنگ ترین هاشون رو بردارم.

سکانس چهارم:
برای تریزر تبلیغاتی شرکت داشتیم متنش رو آماده می کردیم. و هر از گاهی لازم بود برای مقایسه تریزر فارسی و انگلیسی یکی همزمان با آهنگ و فیلم به صورت دوبلر بخونه. اونجا بود که فهمیدم اشتباه کردم به جای برق باید دوبلری می خوندم.

۱۷
آذر

یادمه زمانی که دوم یا سوم راهنمایی بودم یه تایمی معلم نداشتیم. نمی دونم سر چی حال خوبی نداشتم و حوصله حیاط رفتن نداشتم. با بچه ها نشسته بودیم و حرف می زدیم. سرم گذاشته بودم روی میز و حرفای بچه ها رو می شنیدم. دو تا از بچه ها هم داشتن با تخته پاک و گچ همو خاکی می کردن. نفهمیدم چی شد ولی یکیشون برای اینکه اون یکی نیاد طرفش میز هل داد و سر من که لبه میز بود...

از اون به بعد هر بار با موهایی که کاملا بسته شده و روی پیشونی نیست تو آینه نگاه کردم اون حادثه رو دیدم....

یادم نمیاد آخرین بار کی همه موهامو بالا بستم و بیرون رفتم.

اعتراف می کنم گاهی واسه خودمم اینکار نمی کنم. دوست ندارم جای اون زخم همیشگی رو ببینم و اگه گاهی به طور اتفاقی ببینمش بهم می ریزم.

بعد گذشت این همه سال هنوزم اون حادثه رو فراموش نکردم و احتمالا نمی کنم.

کینه ای به دل ندارم ولی این موجب نشده بتونم با این موضوع کنار بیام و همیشه موهام یه وری میریزم تا نبینمش... شاید بقیه حتی با وجود موهام ببیننش... اصلا شاید حرفای خانواده و دوستام که میگن با موهای بسته هم خیلی معلوم نیست درست باشه ولی این مشکل همیشه برای من کاملا واضح و مشخصه.

یادم نمیره وقتی فیلم گشت2 رو تو سینما می دیدمش، تو این دیالوگ حسن بدجوری باهاش همزاد پنداری کردم...  " از وقتی آدمات کتکم زدن و رو صورتم خط انداختن، هر بار جلو آینه رفتم فقط تو رو دیدم"

اعتراف می کنم منم بعد این همه مدت هر بار جلو آینه، تو عکس، انعکاس تصویرم تو آب یا شیشه یا هرجای دیگه، جای این ضربه رو دیدم فقط اون روزو دیدم.


پ.ن: تصمیم گرفتم حرفایی که همیشه تو خودم میریزم و هرچی تلاش کردم ولم نمی کنه رو حداقل واسه خودم اعتراف کنم. امیدوارم بتونم بلاخره یکم از درون گراییم رو اینجا بیرون بریزم تا بیشتر از این سنگین نشم.