خاطرات متهم ردیف اول...

۲۴
مهر

جوری درس ها و مباحث یکی دو سال قبل رو فراموش کردم که انگار اصلا هیچ وقت نخوندمشون!

مدت هاست که دیگه باهاشون سر و کار نداشتم... اصلا هم تو محیط کاری و درسی دوباره بهشون احتیاج نداشتم.

مرور اجباری دوباره اشون بهم حس خوبی میده... انقدر که فکر می کنم نکنه آلزایمر گرفتم؟؟!

و بیشتر از به خاطر آوردن فرمول ها و نحوه حل مسئله، یاد خاطرات اون زمان میوفتم... خاطرات شیرین!

گاهی یادآوری خاطرات شیرین آدم ناراحت می کنه!

خودم با چند سال پیش که مقایسه می کنم می بینم چقدر عوض شدم! انگار که اصلا آدم دو سه سال پیش نیستم!

حتی رویاها و اهدافمم عوض شدن.

افتادم تو یه مسیر دیگه... مسیری که قبلا اصلا ازش هیچی نمی دونستم!


۲۱
مهر

یکی برای بچه اش احتیاج به کمک داره. از کمک پزشکی گرفته تا شیر خشک تا مالی...

بچه بیچاره چند تا مریضی باهم داره. آمپولش گرونه و شب تا صبح ناله می کنه...


من خودم به دلایلی کمتر به کسی اعتماد می کنم. وقتی واسطه کسی میشم یعنی مطمئنم. یعنی خودم هرچی تونستم کمک کردم.


اگه بهم اعتماد دارید یا می خواید به کسی که مطمئنا به کمک احتیاج داره کمک کنید بهم خبر بدید.


خدایا به همه سلامتی بده

۰۷
مهر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید