خاطرات متهم ردیف اول...

۱۹
آذر

روز و شب های بدی گذروندم هنوز هم نمی دونم می خوام چیکار کنم. فقط می خوام بی نشون برم... از همه دور بشم.

یک بار تا پای مرگ رفتم و خدا نخواست بمیرم!

اصلا اورژانس و بیمارستان یادم نمیاد... فقط یک بار بهوش اومدم و دوباره خواب که سر از جای دیگه در آوردم!

زندگیم معما شده و انگار حق من نیست حداقل جواب معماهایی که ازش درد می کشم رو بدونم.

خدایا کمکمون کن


۰۸
آذر
الان که دارم کار می کنم یه کوچولو رو به روم خوابیده:) یه چشمم به لپ تاپه یه چشمم به اون...
عین ماه می مونه:) کافیه بلند شم از اتاق خارج بشم که چشماش باز کنه و چشم به در بمونه تا من بیام!

شیرین کاریاش باعث میشه بیشتر بخندیم، جمعمون فقط این کوچچولو رو کم داشت که خدا فرستاد:)

شنیدم بعضی از آشنایان گفتن نجسه! اما از نظر من نجس اون کسیه که بچه یک ماهه رو از مادرش جدا می کنه تا بفروشه و سودش بره جیب خودش نه این بنده خدا!
نجس اونیه که بدون اینکه توجه کنه اصلا شرایط نگهداریش داره؟! دائم مسافرته این بنده خدا پیش کی بمونه؟! اصلا شوهرش رضایت داره؟؟ فقط از سر پولداری انگار که یه تیکه لباش رو می خره نه یک موجود بیگناه و بی پناه! و بعدم شوهر نپذیرتش و بخواد بندازتش بیرون از خونه! تو این سرما...
نجس این موجود نیست؛ اونی که آزارش حتی به مورچه هم نمی رسه چجور می تونه نجس باشه؟! نجس ما انسان هایی هستیم که به خیال خام خودمون فکر می کنیم جز ما هیچ موجودی حق حیات نداره! یا حق همزیستی مسالمت آمیز و حمایت از ما رو نداره!

از وقتی خاطراتم یادم میاد ما همیشه تو خونه امون گل و گیاه داشتیم. بابام عاشقشونه و منم بهش رفتم. وقتی می خریدم و نگهداری می کردم از خیلیا شنیدم خونه ای که گل داره مورچه می گیره! حال داریا پولات صرف چی می کنی راه به راه خاک می خری آخرشم خشک میشه واسه چی می خری؟ حتی شنیدم که یکی گفته مگه میوه میده که بهشون آب میدی؟ اون موقع نه اینیستا بود نه مثل الانا گل و گیاه نگه داشتن مد بود!
همیشه نمایشگاه دائمی گل و گیاه که پاتوق اصلی ما بود خلوت بود و راحت ماشین پارک می کردیم و میرفتیم... اما الانا جای پارک نیست! نمیشه سوزن انداخت... انگار فرهنگ عوض شده. انگار خیلیا مثل ما فکر می کنن و من از این بابت خیلی خوشحالم.

فردا روزی هم میبینم که این نگاه عوض بشه... که مثل گل و گیاه همه از ما جلو بزنن:)))
به هرحال من احترام میذارم به کسایی که نظرشون اینه که دوست ندارن تو یه خونه با یک موجود دیگه زندگی کنن همونطور که اونا احترام میذارن به من و طرز فکرم.

و در آخر این منم با همین طرز فکر و احساس... که از بچگی اینطور بوده و هست. همه آدما که نباید شبیهه هم باشن؟!

۰۲
آذر

کتاب خیلی خوبی بود. خیلی باهاش ارتباط برقرار کردم و فراز و نشیب هاش روی منم تاثیر میذاشت.

از اون دسته کتاب هایی بود که دوست نداشتم کتاب رو بذارم زمین و موضوعش جوری بود که راغب بودم با همه مشغله هام از خواب و خوراکم بزنم ولی ادامه اش بدم.

موضوع داستان راجع به دانشمند سوئیسی بود که راز حیات بخشیدن رو کشف کرد و یک موجودی رو به وجود آورد ولی بعد در اثر سهل انگاری این موجود تبدیل به دشمنش میشه...

یه جور داستانی که حق با دو طرف بود و حس همزاد پندازی من رو با دو طرف قضیه برانگیخت... .


البته یه نکته قابل تامل هم میشه بهش نسبت داد که این اتفاق می تونه در اثر کنجکاوی بیش از اندازه و بدون تامل کافی و هدف والا تحقیق کردن رخ بده چه بسا که الان با هوش مصنوعی داریم این کار رو می کنیم!