خاطرات متهم ردیف اول...

خاطرات متهم ردیف اول...

هرکسی برای اتفاقای زندگیش متهم ردیف اوله. اگه خودت متهم کنی همه مشکلاتت حله!
و
این آیه رو همیشه واسه خودتون بخونین خیلی براتون مفیده...
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ

طبقه بندی موضوعی
۲۶
فروردين

تو جمع وایستاده بود. عروسک رو سفت بغل کرده بود و نگاه می کرد. تیک عصبی داشت و هر از چند دقیقه ابروهاش رو بهم گره می کرد و  پشت سرهم پلک می زد و هر وقت بهش می گفتن اینجوری نکن با زور خودش رو نگه می داشت و بعد از مدتی دور از چشم جمع دستش رو میذاشت جلو صورتش و این تیک عصبی رو تکرار می کرد.

دنبال دختر عموی دو سال کوچک تر از خودش می دوید و هرکاری که دخترک می کرد رو تکرار می کرد؛

حتی وقتی دختر کوچولو روی پای پدرش می نشست هم با زور خودش رو تو بغل عموش جا می داد.

عموش سعی داشت بینشان دعوا نشود اما نمی شد. دختر کوچولو هرچه برمی داشت تا بازی کند از ماشین بگیر تا توپ و عروسک همان را پسرک قصه ما می خواست و  از دستش می قاپید. اگر عموش برای جلوگیری از دعوا آهنگ می گذاشت و به دخترش می گفت برقص و نانای کن او هم شروع می کرد به تکرار این کار.

پسر کوچولوی 3 و نیم ساله قصه ما تمام تلاشش رو می کرد که جلب توجه کند. حتی وقتی دختر کوچولو حرف زدن بلد نبود و با  زبان خودش حرف می زد هم تلاشش رو می کرد تا همون طور با عمویش و جمع صحبت کند.

و اما پدرش روی مبلی لم داده بود و سرش رو یه لحظه هم از گوشیش بیرون نمیاورد. و اگر گاهی صدای داد و هوار بچه ها رو می شنید یا می شنید که عموش می گوید "دعوا نکن" "فلان کار نکن" نیم نگاهی انداخته یا ننداخته با تحکم و داد می گفت "حسین نکن!"


دلم به حالش سوخت. پسرک قصه ما پدر داشت اما احساس پدر داشتن نداشت!

و من نمی تونستم برای حال غم انگیز پسرک کاری کنم.



و مدام صحنه های مختلف بازی با پدرم یادم می آمد. چقدر در بچگی باهم کشتی گرفتیم. چقدر باهم رقصیدیم و خندیدیم. چقدر باهم چیپس درست می کردیم و کل آشپزخونه رو به گند می کشیدیم. چقدر همیشه ما رو به پارک می برد و خودش هم باهامون بازی می کرد.

هنوز هم همین طوریم. چقدر باهم بازی می کنیم. از دبرنا بگیر تا کارت... از مسابقه دوچرخه سواری بگیر تا سفر. چقدر باهم فیلم می بینیم. چقدر من راهمانییم می کنه... .

جامعه به قدر کافی خشن هست. به قدر کافی در زندگی واقعی مسائل هست که آدم باهاش دست و پنجه نرم کنه که اگه نجنبه و ضعیف باشه آدم به قهقرای مشکلات روحی می بره... .

پس روانی تربیت نکنیم. بذاریم وقتی به سن جوونی و بزرگسالی رسید فقط با مسائل فعلیش دست و پنجه نرم کنه نه حفره های روحی و ذهنی گذشته! بچه نعمت خداست اگه نمی خوایمش به دنیا نیاریمش.
 دلیل بی مهری فرزندان و رها کردن سالخوردگان می تونه عقده روحی هم باشه.

پ.ن1: خدایا به همه هدیه وجود پدر و مادر بده الهی آمین.



۲۱
فروردين
نمی تونستم تمرکز کنم. انگار قدرت یادگیری رو از من گرفته بودن. سرم درد می کرد و مدام دلم می خواست بخوابم! کم کم حالم بدتر شد. حتی توان بلند کردن دستام رو هم نداشتم.
دست و پاهام سرد بودن و گرم نمی شدن! حوصله نداشتم و ترجیح می دادم کلا حرفی نزنم و کاری نکنم.
دیگه بیشتر از این نتونستم بی تفاوت باشم. این منِ همیشگی نبود.
رفتم دکتر و فهمیدم فشارم 8 روی 6 هست!


۲۰
فروردين

گروگان گیریه مگه؟

اون از عوارض خروج، اون از قیمت دلار!

شاید یکی دلش نخواد اینجا بمونه.