خاطرات متهم ردیف اول...

خاطرات متهم ردیف اول...

هرکسی برای اتفاقای زندگیش متهم ردیف اوله. اگه خودت متهم کنی همه مشکلاتت حله!
و
این آیه رو همیشه واسه خودتون بخونین خیلی براتون مفیده...
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ

طبقه بندی موضوعی

تولد نیلگونم

سه شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۰۶ ب.ظ

امروز تولد مامانمه:) از چند وقت پیش تو ذهنم برنامه می ریختم... که چیکار کنم و چی بشه و سورپرایز کنم و... . اما جور شد تو این هفته رفتم سرکار و یکم وقتم محدود شد

حالا از دیروز با خواهر صحبت کردم و هماهنگ کردن یه برنامه سورپرایز کوچیک خودمونی رو بچینیم.

صبح هم بهش یاد آوری کردم  گفت اوکیه. سرکار گفتم به بابا زنگ بزن بگو گفت مهمونی هستیم با مامان نمیشه تو بزنگ. سرکار هم امکان صحبت نداشتم به بابا اس ام اس زدم که برنامه از چه قراره. قرار بر این بود که شام با من باشه. ولی زمانی که مامان به یه بهوونه ای بره بیرون. و بابا می تونست مقدمات بهوونه بیرون رفتن دو نفره رو پیاده کنه تا ما آماده جشن بشیم. بعد من می دونستم بابام قصد خرید کادو برای مامان رو داره و بی مقدمه می بره تا کادوش بخره و برگشتنی هم کیک بخره و یکهوو با جشن من و خواهر هم مواجه میشن:)

اما وظیفه خواهر فقط و فقط پختن مرغ برای آماده کردن مقدمات پیتزا از طرف من بود. تنها دلیل اینکه بهش گفتم این بود که من وقتی میرسم خونه دیگه وقتی نمی مونه

حالا تو شرک تولد یکی ا بچه ها هم بود و خیلی جو دوستانه ایه و براش تولد گرفتن از اونجا زود اومدم تو اون مدت و بعدش کلی اس ام اس زدم که مرغ بذار و... اونم صبحش اوکی کرده بود و..

با عجله زفتم خرید خمیر  اصلا نفهمیدم چجوری خودم برسونم که دیدم جا تره و بچه نیست اصلا از مهمونی نکرده تشریف بیاره!!!!!

از مرغ و .. هم خبری نیست بنده خدا بابا هم تنها چیکار می خواست بکنه؟! وقتی مامان با خواهر بود

اینم از یه دستی من که از خواهر خوردم. تازه فهمیدم اصرار داشته مامانم چیزی انتخاب کنه برا تولدش که مامان قبول نکرده.

پ.ن: الان که به قضیه نگاه می کنم تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه مقصر منم که به کسی که نباید اعتماد کردم. مقصر منم نه اون! کسیو نباید بیشت از ظرفیتش ازش انتظار داشت

نظرات  (۱)

سرکار جدیدت مبارک

ی چند روز حرص میخوری زودی فراموش میکنی

ولی من جای تو بودم خیلیییی عصبانی میشدم :(
همین قول رو بخودم میدادم دفعه دیگه رو حرفش حساب باز نکنم

پاسخ:
مرسی عزیزدلم :)
منم حرص خوردم خیلی خورد تو ذوقم ولی چکاری ازم ساخته بود؟
آره دفعه بعدی وجود نداره... از این به بعد اونم از برنامه هام خبردار نمیشه



ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی