خاطرات متهم ردیف اول...

خاطرات متهم ردیف اول...

هرکسی برای اتفاقای زندگیش متهم ردیف اوله. اگه خودت متهم کنی همه مشکلاتت حله!
و
این آیه رو همیشه واسه خودتون بخونین خیلی براتون مفیده...
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ

طبقه بندی موضوعی

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۲
مرداد

گریه نوشت

حس می کنم گم شدم... حس می کنم فراموش شدم... خیلی خیلی احساس ناامیدی و تنهایی می کنم...اینده برام محو و تاریکه هیچ، زمان حالم برام نامعلوم تره...نمی تونم بیشتر از این ادامه بدم 

حس می کنم توجنگلی پر از مه هستم... حتی یه قدمیمم نمی بینم و می ترسم یه گام اشتباه بردارم تا سقوط کنم ته دره.. 
خدایا من می ترسمممممم پس کجایی؟ چقدر دیگه منتظرت بمونم تا بیای؟ چند بار دیگه صدات کنم؟ 
یا امام رضا تو هم منو فراموش کردی؟
۱۹
مرداد

متنفرم از این کار...

احساس می کنم هرچی بیشتر میگذره بیشتر ازش بدم میاد.

نمی تونم حس خیانتمو نادیده بگیرم. احساس خیانت به خودم، دوستام، حتی هر دانشجویی که به عمرم ندیدمش و نمی شناسمش...حس خیانت به شب بیداریام، گریه هام سر جواب نگرفتن و دوباره تلاش کردن، چقد امثال من تا شب می مونن دانشگاه که کارشون انجام بدن؟ یه بار بس که کارم دیر تموم شد از ترس نمی تونستم برگردم خونه بس که دیر وقت شده بود و تا حالا تا اون تایم تنها و بدون خانواده و پیاده بیرون نبودم.

حالا وضع من خوبه چقدر از دوستام از خانواده هاشون دورن فقط به خاطر کار پژوهشیشون؟!

چجوری می تونم نادیده بگیرم؟ چجوری یکی بیاد با پول و بدون زحمت، زحمت اون همه دانشجوهای دیگه رو نابود کنه؟!!!!

چجوری می خوام اون دنیا پاسخگوشون باشم؟ بگم چی؟ پول می خواستم؟ 

خسته ام... انقدر که حد نداره.

هیچ جا هم فرق معلوم نمیشه که بگم بعدا ضربه اشو می خورن... ضربه اشو من و دوستای همکلاسی امثال من می خورن که بعد این همه تلاش بازم فرقی با اونا ندارن چه بسا که از لحاظ درامد و شغل پایین تر هم هستیم.

خدایا تنها پارتیم تویی... خودت کمکم کن خواهش می کنم.

دلم بدجوری برای امام رضا تنگ شده. تو رو خدا من بطلب بیام پیشت

۱۷
مرداد

خسته ام... به عنوان ادمی که اولین روز کاریش گذرونده به قدری خسته و دل شکسته ام که احساس می کنم سنگینی یه کوه رو شونه هامه... بغض بدی تو چشامه...که هر لحظه باید جلوی بارونی شدنش بگیرم.

خسته ام خسته از اون همه تلاش! اون همه شب بیداری! اون همه ناراحتی سر نمره...

که چی؟ که بالا بشم که چی؟؟ که نفر اول دانشگاه بشم که چی؟

که اینکه برم سر کاری که توش برای کسایی که هیچی بارشون نیست پروپوزال پایان نامه ارشد دکتری انجام بدم. که اونا با بند پ برن سر بهترین پستا بیان با بخشی از درامدشون واسه من و امثال من سفارش کار درسی بدن.

که معلوم نیست واسه چی درس می خونن؟؟! شاید ایه نازل شده حتما برن درس بخونن اونم با این علم نداشته!!!! بیان ابروی هرچی ارشد و دکترای ببرن دیگه این یه ذره اعتبارمونم نداشته باشیم.