خاطرات متهم ردیف اول...

خاطرات متهم ردیف اول...

هرکسی برای اتفاقای زندگیش متهم ردیف اوله. اگه خودت متهم کنی همه مشکلاتت حله!
و
این آیه رو همیشه واسه خودتون بخونین خیلی براتون مفیده...
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۴
مرداد
این روزا یکم سرم شلوغه... از این مشغله هایی که هرکسی دوست داره تو زندگیش پر باشه!
هفته پیش یک شنبه رفتم پروژه رو دادم..و ارائه هم کردم اما گزارشش موند برای دوشنبه که قرار شد دوستم میل کنه به استاد.
برگشتنی از دانشگاه رفتیم با بچه ها پارک چیتگر والیبال... خیلی خوش گذشت. بس که ساعد زدم دستم کبود شد :دی
فرداش هم که رفتیم سفر... تو سفر علاوه بر مهمون بازی و خوش گذرونی یه کتاب  کامل هم خوندم... کتابش عالی بود. باید یه معرفی کتاب بذارم :))
دیشب از سفر برگشتیم... از مادر بزرگم آلوئه ورا گرفته بودم که بکارم تو گلدون، اونا رو کاشتم، حمام کردم، الانم باید گزارشی که استاد قبول نکرده رو بنویسم،به علاوه اینکه هنوز لباسامو مرتب نکردم... .

فردا باید برم دانشگاه شخصا گزارش تحویل بدم نمره رو بگیرم بره پی کارش... در ضمن پنج شنبه هم دوست صمیمیم جشن فارغ التحصیلی گرفته و یه روز تو همین روزا باید وقت بزارم با دوست دیگه ام بریم براش کادو بگیریم...
از طرفیم باید کلاس ثبت نام کنم دوباره پروژه های مختلف دیگه هم بگیرم... از لحاظ کاری به جایگاهی که می خوام برسم.

پ.ن1: راستی من گوجه گیلاسی تو خونه باغ کاشته بودم... بعضی گوجه هاش از شدت رسیدگی شل و حالت خراب پیدا کرده بود. دلم نیومد بریزمشون دور و هم اینکه می خواستم تو گلدون تو خونه هم از این گوجه ها داشته باشم. تخمشون ریختم تو خاک گلدون و هر روز آب دادم. خبری نشد... این مدت که رفتیم سفر زیر همه گلدونام کاسه آب گذاشتم تا گل هام خراب نشن، به جز اون گلدون پر خاک که فقط بهش آب دادم.
دیشب اومدم دیدم همشون سبز شدن :دی عین سبزه عید شده بس که نزدیک هم بودن
عکسشم می ذارم فعلا گوشیم خاموشه!


پ.ن2:راستی از جمله تصمیماتم اینه که می خوام به جمع گیاه خواران بپیوندم :))) خیلیم خوبه...




۱۴
مرداد
جدیدا صبح ها زودتر از خواب بیدار میشم و پیاده روی می کنم...امروز مامانمم همراهم شد...به نظرم یکی از بهترین بخشای زندگی من تو همین پیاده روی خلاصه میشه.در حین مسیر کلی آدم ورزشکار و ورزش دوست می بینم...
پروژه ای حرفش آخرین بار زدم و قرار بود چهارشنبه اش هم اونو ببرم برای استاد دانشگاه و این فارغ التحصیلیو زودتر بگیرم هنوز تکمیل نشده:(
یعنی این استاده منو معطل کرده... کاش یاد بگیریم یکم قلبمون بزرگ کنیم و علممون به دیگران هم انتقال بدیم! اگه این تو ذاتمون نیست حداقل اینجور کارها و وظایف /اموزشی به عهده نگیریم. 
من موندم چرا مثلا تمایلی به آموزش اینجور مباحث ندارن ومی خوان فقط خودشون اطلاعات داشته باشن؟!
۰۵
مرداد

خیلی وقته ننوشتم و قلم نوشتن از دستم  در رفته...نمی دونم از کجا و چجوری شروع کنم.

همیشه از قدیم روزانه نویسی یا خاطره نویسی می کردم حالا با چند مدت ننوشتن این عادت دیرین رو به این سرعت از یاد بردم؟! انقدر زود فراموش کردم و با نوشتن غریبه شدم؟

هم اکنون در حال کار کردن روی پروژه ام... البته برای جلوگیری از مشغله بیشتر اومدم و پروژه دانشگاهی رو ا این پروژه ام یکی کردم تا بلکم بتونم یکم واسه خودم وقت بخرم.

آخرین مهلت ارسال همین پروژه  و یه پروژه دیگر فرداست... اما برای دانشگاه رو 4 شنبه میبرم تا اگه خدا بخاود قال قضیه رو بکنم.

این هفته قرار با یکی از دوستام بریم بیرون... دوستان دیگه رو هم وقتی رفتم دانشگاه می بینم خیلی وقته ندیدمشون!

مادر بزرگ هم که مهمان خانه ما هستند و مهمانی های فامیلی و باغ رفتن مکرر رو هم که نمی شه  فاکتور گرفت... بنابراین زندگی من یجور همهمه و بدو بدو شده و بدتر از اون حس ضعفی که همیشه باهامه!

معده حساس و حس منگی به خاطر ضعف و گرسنگی همیشگی و اینکه باید همیشه حواس معده ام رو داشته باشم کلافه ام کرده! به قولی منو از زندگیم انداخته! طوری که هم اکنون که ساعاتی تا deadline  پروژه ام باقی نمونده باز هم هنوز هیچ کاریش تکمیل نیست و من به دلیل این حس عین خیالم هم نیست! 

باید یه برنامه تقویتی برای بدنم بذارم. این ماه رمضون بهم فشار آورده! حالا اون تعداد کم روزهای روزه گرفتن و معده دردی که باعث شد از اینکار منصرف بشم بذاریم کنار اینکه نمیشد در ملاعام روزه خواری کردو  عملا همه جا تعطیل بود و بیرون رفتنای اجباری من باعث تشدیدش شد!

باید به خودم برسم...