خاطرات متهم ردیف اول...

خاطرات متهم ردیف اول...

هرکسی برای اتفاقای زندگیش متهم ردیف اوله. اگه خودت متهم کنی همه مشکلاتت حله!
و
این آیه رو همیشه واسه خودتون بخونین خیلی براتون مفیده...
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ

طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۰
بهمن

امروز روز عشقه و من عوض اینکه عشق داشته باشم و با شادی و بیخیال همه باهاش وقت بگذرونم ناراحت حرف دوست به ظاهر صمیمی هستم که با یه روز دانشگاه نرفتن همگام شده با کسی که تو  غیبت کردن درباره حتی خودش و من سابقه داشته و با یه اس ام اس سنگین معلوم کرد موضعش کجاست و وقتی تلفنی تو صحبت با لحن اروم و بی خیال من که با دفاع از خودم و گفتن علت نیومدنم نشون دادم که حق کاملا با من بود سریع لحنش عوض کرد و سعی کرد با حرف کمی بیاد طرف من و خودش تبرئه کنه حتی در مورد اس ام اسش و گفت تو جلسه ام که حواسم به لحن! اس ام نبود!!! موندم ضد و نقیض بودن حرفش تو اس و تلفنیو چطور می خواد توجیه کنه!

خلاصه که دیگه از دست کارا و رفتاراش کلافه ام و می خوام یه دفعه رابطه ام قطع کنم چون این اولین بارش نیست که با رفتاراظ منو دو سه روز عصبی کنه. 

پ ن1: نت ندارم واسه همین کم پیدام الانم با نت خطم چون تا ننویسم اروم نمیشم

پ.ن2: می گفت دخترا تا من با یکی خواستم ازدواج کنم و جریانمون فهمیدن از دورم رفتن. علتش الان فهمیدم رفتارای خودش!! 

رسم دوستی این نبود. انتظار دفاع نداشتم وقتی پشتم غیبت شده ولی حداقلش این بود با اونا همگام نشه!


بعدا نوشت: دوستان بگم که دعا گوی همگیتون بودم و اسم تعدادیتونم که همیشه نظر میدادین و  تو یادم بودین رو دیوار نزدیک مقبره نوشتم:)

از وقتی برگشتم هم شکر خدا خیلی از دعاهام مستجاب شد امیدوارم واسه شماها هم مستجاب شده باشه و ادامه دعاهامم مستجاب شه

  همین طور از وقتی برگشتم متاسفانه خیلی دلم شکست. از خیلیا... اما مهم ترینش یکی از دوستایی که دیروز وصف برخوردش نوشتم تا منفجر نشم از عصبانیت:|


۰۹
بهمن

دهنم سرویس شد با این پروژه! جواب نمیده حوصله و وقت عیب یابیش ندارم:( کلا عیب یابی سخت تر از خود برنامه است. از اون بدتر گزارش نویسیه با جزئیات و عکس :(((((( آیکن عررر زدن!

وقت اپی هم دارم.

دیگه داره حالم از هرچی درس و مرس و خودمه بهم می خوره. فقط دلم می خواد برم حموم...

لعنتی

۰۸
بهمن
فردا تولدمه شمع 23 رو فوت می کنم اما خواهری عزیزم زحمت کشید و امروز غافلگیرم کرد. انقدر که تو این چند روز غرق پروژه ام بودم نفهمیدم بنده خدا خودش رفته همه وسایل مورد نیازو خریده  ویه چیز کیک امروز آماده کردو روشم اسممو نوشته... ولی دیدمش خیلی خوشحال شدم. 
پروژه خوب پیش میره ولی وقتش یکم محدوده و برنامه رو بدجور فشرده کرده... فردا مهلت تموم میشه البته اگه به مسئولش بود گفت امشب باید تحویل بدی حالا کلی اصرار بچه ها افتاده فردا شب.
شنبه حرکتمونه... کلی ذوق دارم:)

پ.ن1:دیروز از دانشگاه زودتر بیرون اومدم بچه ها کارشون تموم شده  و فقط مونده دفاع کنن. از اون طرف هم یکم تو آزمایشگاه تعمیرات داشتیم خلاصه سر و صدا تمرکزمو بهم میریخت و چون این زبان برنامه نویسی کلا باهاش کار نکرده بودم نیاز داشتم سکوت باشه جمع کردم بدون اطلاع اومدم خونه...تو مسیر دیدم ماشینی جلو پام ترمز زد و البته که مامان بابام بودن:) گفتم کجا؟! مامان گفت میریم گوشی بخریم:)
بابام هم گفت تو هم می خوای بیا...منم سوار شدم رفتیم دوتا گوشی خوشگل واسشون خریدم...البته خودشون خریدن... خلاصه که شب خیلی خوبی بود 
پ.ن2: خدا جونم شکرت به همه از این شبا و روزای خوب و خوش و شاد بده. الهی آمین

پ.ن3: دیروز بچه ها حرف می زدن در مورد طول کشیدن ارشد یهوو یکیشون گفت ما داریم دکترای ارشد می گیریم:)))) منم داشتم فکر می کردم ایده ای به ذهنم برسه واسه پروژه انقدر حرف و لحنش خنده دار بود زدم زیر خنده:)))

پ.ن4: امروز او اس داده بود واسه تبریک... بازم اعصابم خورد شد ناراحت شدم ریکوئستش تو اینیستا قبول کردم هرچند میدونم کارم اشتباهه!