خاطرات متهم ردیف اول...

خاطرات متهم ردیف اول...

هرکسی برای اتفاقای زندگیش متهم ردیف اوله. اگه خودت متهم کنی همه مشکلاتت حله!
و
این آیه رو همیشه واسه خودتون بخونین خیلی براتون مفیده...
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ

طبقه بندی موضوعی

۷ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۷
آذر

ناهارم گرم کردم ولی چون خیلی کم بود (از دیروز اضافه مونده بود واسه همین امروز ناهار نبرده بودم) نون و پنیر خامه ای هم برداشتم که بعد غذا اونارم بخورم و گشنه نمونم.  مهندس یه آدم خیلی شوخ طبعیه. رد شدنی مخصوصا جوری اومد که ببینه غذام چیه :)) بهش تعارف زدم و نه همیشگی رو گفت و تموم شد.

بعد یه مدت گفت شما مرغو با پنیر خامه ای می خوری؟؟؟

و من زدم زیر خنده:)))) گفتم نه غذام کمه شاید یکی دو لقمه نون پنیر بخورم ولی نون با پنیر می خورم نه مرغو :)))))

این بار اونم زد زیرر خنده و گفت آهان فکر کردم همزمان می خوای بخوری...


پ.ن: چرا آدمای همسن مامان باباها انقدر صادق و شوخ طبعن؟

۲۷
آذر

اعتراف می کنم که این اعتراف نامه برام خیلی سخت تر از چیزیه که تصور می کردم. حس نمی کردم برام اغرار (اقرار) (املام خوب نیست!!) به یه سری مسائل که همیشه جلو چشمامه و وانمود میکنم نیست تا این حد سخت باشه ولی هست...

اما از وقتی یکی از مشکلاتم اعتراف کردم نمیگم مشکلم حل شد یا باهاش کنار اومدم ولی دیگه با خودم کمتر راجع بهش حرف میزنم...امیدوارم بتونم حلش کنم.

برای همین می خوام پروژه این اعتراف که شاید سخت ترین و مهم ترین و پنهانی ترین مسئله راجع بهم هست رو هم مطرح کنم. چند بار قبلا تلاش کردم ولی نتونستم و سریع پست پاک کردم.... اما احساس می کنم اینو به خودم مدیونم به قدری که الان از سر کار این پست بذارم.

من از وقتی خاطراتم یادم میاد یسری چیزایی رو می دیدم یا حس می کردم که خیلیا یا بهتر بگم هیچکی قادر بهشون نبود... .

نمی دونم چرا و چطور ولی برای من ممکن بود. از بچگی از شبا می ترسیدم و یکم که بزرگ تر شدم چون یکم باهام بهتر بودن و همینطور قدرت دیدم کمتر شده بود، راحت تر بودم.

اما روزگار اینطور نموند. الان چندین ساله که می بینمشون. احساسشون میکنم. می تونم اگه تو چشمای یکی یکم دقیق خیره شم فکری که اون لحظه به ذهنش میرسه رو قبل اینکه بخاود به زبون بیاره بفهمم همینطور احساساتی که اون لحظه درگیرشه حتی اگه پنهون کنه تا حدودی بفهمم... حتی یکی دو بار هم سر فهمیدن احساسات دیگرون، مامانم دید که پیش بینیام درست از آب دراومد...

اما قضیه به همینجا ختم نشد. وقتی اونا رو ببینی اونام تو رو می بینن...این میشه دلیلی که به خودشون اجازه میدن یا بهشون اجازه داده میشه بهت نزدیک بشن...

خلاصه که بازم نتونستم و این احساس خود سانسوری- انکار- درون گرایی باعث شد نتونم اون چیزایی که باید شرح بدم تا حداقل بعدا بفهمم چی شد و قبلا چه احساسات و ناراحتیایی از این جانب داشتم.

فقط همین قدر می خوام بگم که اینطوریه که بعضیا خواب شب ندارن و هر شب تهدید میشن سر هدفی که تو زندگی واقعیشون دارن...

نمی دونم تا کی عمر می کنم ولی امیدوارم حداقل انقدر الان برای خودم نوشته باشم که اگه لازم شدبرای برای ادامه اهدافم یا زندگیم به حتی یه دلیل هرچند کوچک نیاز داشته باشم بیام و بخونم و دلسرد نشم. امیدوارم خدا کمکم باشه و اونا نتونن من از اهدافم منصرف کنن...

امیدوارم به درک برن و دیگه هیچ وقت نبینمشون. حتی حاضر نیستم اون دنیا ببینمشون.

تمام!



۱۹
آذر

دیروز مهمون خارجی داشتیم... با اینکه انگلیسی حرف میزد ولی به قدری لهجه داشت که به سختی میشد منظورش فهمید.


امروز آخرین مهلت ارسال مقالاته. با موبایل هرچی زنگ میزدم دفترخونه دانشگاه هیچکی جواب نمیداد. به مامانم گفتم از خونه زنگ میزد جوابگو نبودن...به یکی از دوستا گفتم از داخلی آزمایشگاه زنگ بزن بلکه داخلیو جواب بدن بازم جواب ندادن. می خواستم مقاله ویرایش شده امو بفرستم ولی خب چجوری؟ وقتی قسمت ویرایش بسته بودن!!!

خلاصه بنده خدا دوستم رفت حضورا بهشون گفت  قسمت ویرایشو باز کنن..و جالب اینه که مسئولش شماره منو گرفت و خودشون شخصا زنگ زدن و پیگیری کردن.

از این همه حس مسئولیت پذیری و پیگیری خوشم اومدو  وعصبانیت جواب تلفنا رو ندادن صبح یادم رفت.