خاطرات متهم ردیف اول...

خاطرات متهم ردیف اول...

هرکسی برای اتفاقای زندگیش متهم ردیف اوله. اگه خودت متهم کنی همه مشکلاتت حله!
و
این آیه رو همیشه واسه خودتون بخونین خیلی براتون مفیده...
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۱
مهر

چهارشنبه برای نتایج گسترش عقاید و مدل سازی یکی از بچه ها باید یه جلسه میداشتیم. از من اصرار که دیرتر برگزار شه ولی بقیه موافقت نکردن و جلسه صبح زود بود. متاسفانه وقتی راه افتادم و نزدیکای دانشگاه بودم جلسه به خاطر یکی ز بچه ها کنسل شد. بهش گفتم خونِت حلاله :))

برگشتنی از دانشگاه ، از یه مسیری به خونه اومدم که معمولا نمیام. که زیر بالکن یکی از همسایه ها دیدم سه شاخه گیاه پژمرده گلی بارون زده از رعد و برق و اون توده سرمای زمستونی افتاده.  حالشون خخیلی وخیم بود...برشون داشتم و آوردمشون خونه.

شستمشون و توی آب گذاشتم...

دیروز همینطور که به گلام نگاه میکردم دیدم هر دو نوع گل ریشه کوچولو دادن. خیلی خوشحال کننده است که ببینی دارن به زندگی برمی گردن :)


من به معجزه خدا ایمان که آره یقیییین دارم. مطمئنم مشکل مامانم درست میشه. مطمئنم جوری معجزه می کنه که از روز اولشم سالم تر و بهتر میشهههه. من به این مورد یقیین قطعی دارم.

۱۵
مهر

خدایا به اندازه دنیات دلم گرفته:(

۱۵
مهر

از صبح که بیدار شدم لبخند زدم به روی زندگی و امروزم... تو ذهنم خوشحال برنامه ریختم که شروع کنم به کار

به گلهام رسیدگی کردم و یکیشون رو برای ریشه دادن و تکثیر توی اب گذاشتم و برگهای اضافی و خسته عطرشاهی رو بریدم و دم کردم تا برای صبحانه با مامان بخوریم.

ار طرفی مامان با نون تازه اومد و یه صبحانه مفصل خوردیم.

بعدش هم کلی شکرگذاری خدا رو واسه این همه خوشی کردم و به حال همه دعا کردم.

اما ته دلم غمگینم. غمی بزرگ که نمی تونم نادیده اش بگیرم.

هیچکس غماش نمی نویسه و نمیگه یا من اینجوریم نمی دونم... اما الان حتی خودمم نمی دونم!

آهنگ زمستونه خدا رو گذاشتم و شروع به کار کردم ولی بازم نشد که نشد... انگار بعضی وقتا این انرژی مثبت و مشغول کارهای مورد علاقه شدن جوابگو نیست. انگار بعضی وقتا زورم کمتر از غمه و نمی تونم انکارش کنم.


نمی دونم چرا هرکاری می کنم هی نمیشه :(

اما من بیخیال نمیشم

۱۳
مهر
دیشب، نمی دونم ساعت چند بود و چند ساعت خوابیده بودم ولی کاملا خواب بودم که به صدای بسیار مهیبی از خواب پریدم. گیج بودم و ترسیده! اصلا نمی دونستم صدای چیه؟! با مغز خواب آلودم گفتم حتما زلزله شده یا آسمون پاره شده...سریع رفتم پیش مامان بابا که دیدم رعد و برق بوده و به پیشنهاد مامانم ادامه شب رفتم پیششون خوابیدم.
خلاصه که یه بار دیگه بهم ثابت شد قدرت خدا بی همتاست... برای منی که اتفاقات ترسناک زیاد افتاده هیچ موردی شبیهه این نبود!!!

پ.ن1: ناخودآگاه از دو چیز می ترسم. 1- ارتفاع 2- صدای بلند!

پ.ن2: باید نماز آیات بخونم

پ.ن3: پاییز مبارک :)

عشق نوشت: امروز تولد عشقمه مامان خوشگلمههههه تولدت مباااارک بهترین و خوشگلترین عشق دنیااااا