خاطرات متهم ردیف اول...

خاطرات متهم ردیف اول...

هرکسی برای اتفاقای زندگیش متهم ردیف اوله. اگه خودت متهم کنی همه مشکلاتت حله!
و
این آیه رو همیشه واسه خودتون بخونین خیلی براتون مفیده...
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ

طبقه بندی موضوعی

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۹
مهر

امروز بعد کار رفتم آزمایشگاه و دیدم یکی از لیوانم که روی میز خودم بود استفاده کرده و چای خورده و جالب تر اینکه ته چای رو هم بیرون نریخته و نشسته و همینجوری گذاشته برای من روی میزم!!! 

اینم نمونه ای از بیشعور تحصیل کرده!!!  خب اخه از لیوان یکی می خوریرو نادیده بگیریم، چرا نمی شوریش اخه؟ 

یکیم کلید ابدار خونه رو برداشته بود و نتونستم برم بشورمش:| 

اینم یکی دیگه از این قبیل ادما!!!

۲۸
مهر

انقدر بغض دارم که حد نداره... 

دلم می خواد انقدر از ته دلم گریه کنم که به هق هق بیوفتم... که خود خدا بیاد پلیین بغلم کنه و بهش بگم منم با خودت ببر...

همه چیز شکر خدا اوکیه... لطف خدا همیشه شامل حالمه و شاکرشم همیشه...

ولی نمی دونم چمه که هی دلم می گیره. چند مدتیه پر بغضم. انقدر که گاهی نمی تونم کنترلشو داشته باشم و چشمام پر میشه

گاهی دلم می خواد خود پر بغضمو یه جایی جا بذارم..  اما برعکس این بچه ناراحت و تنها رو بغل می کنم و مثل مادری دلسوز تر و خشکش می کنم ولی هنوز اروم نشده و هنوز نفهمیدم چرا و از کی ناراحته

۲۳
مهر
رفتم سراغ سررسید... همون سررسید سال 95 خوشرنگ رنگی پنگی که عکس ضریح امام رضا روش خودنمایی می کنه.. چند وقتی بود که از بس وقت نداشتم اتاقم مرتب کنم زیر تلی از لباس گم شده بود! ولی دیشب که بعد رسیدن از مسافرت احساس کردم نمی تونم تو این اوضاع بخوابم مرتب کردم و پیدا شد.
برش داشتم و روی میزم گذاشتم. لپ تاپ روشن کردم و در این حین به فکر مرور کارها و برنامه های امروزم بودم و می خواستم مثل عادت قدیمم تو برگه مربوط به امروز سررسید بنویسم و وقتی انجامش دادم تیک مربوطه اشو بزنم... که با یه ورق زدن، خیلی اتفاقی صفحه مربوط به اهداف امسالم باز شد... . جالب بود برام که بدونم چیا رو جزو اهدافم نوشتم که باخوندن یه هدف بی اختیار گریه کردم. چقدر خدا رو از خودم می دونم که براش تو دفترم هدف تعیین کردم؟! شاید خیلی از محبتاش، لطفاش به من سر همین باشه؟! من خدا رو از خودم جدا ندونستم...با لبخند اشکی با همون رنگ خودکار تو پرانتز نوشتم کار خداست من تو این کار نقشی ندارم:)
ولی هنوزم از این دیدگاهم  گریونم...بعضی وقتا حس می کنم خودمو نشناختم. بعضی وقتا حس می کنم هم خودم هم دیگروون در موردم بی انصافی می کنیم. درسته که آدم باید ایرادات و گناه هاش رو بینه تا بتونه رفعشون کنه ولی نه در این حد!  یه لحظه دلم واسه خودم سوخت و حس کردم همیشه خودم در جایگاه متهم دیدم و تو این مورد در حق خودم ناحقی کردم... . حتی تو شام غریبان انقدر که خودم متهم دیدم روم نمی شد دعا کنم...تو همون حین به خدا قوول دادم و می دونم که می دونه اگر کمکم کنه رو قولم بهش می مونم.


پ.ن1: تو جمع نشسته بودیم که یکی از دخترخاله هام رو به مامانم کرد و گفت هرچند هر جفت دخترات خیلی دوست دارم ولی (اشاره به من کرد و اسممو گفت) خیلی بیشتر دوست دارم یه معصومیت خاصی داره عین بچه پاکه:)
حس خوبی بهم منتقل کرد. حس می کنم به خاطر دو تا تار موی بیونم خیلیا بد قضاوتم کردن و این باعث شده خودمم باورم بشه بدم. کاش بتونیم هیچکسی قضاوت نکنیم.
پ.ن2: ظهر عاشورا افطار خونه خاله بابام دعوت بودیم... خانومی که کنارم نشسته بود یه بچه 6 ماهه داشت. بچه بازی می کرد و لگد می زد و به دلیل کمبود جا حرکت دست و پاهاش به من می خورد. برگشت بهم گفت اگر اذیتت می کنه بغلش کنم؟!
منم گفتم نه و با بچه بازی کردم... نمی دونم چرا حس کردم اولش حس خوبی بهم نداره. من این چیزا رو معمولا خیلی زود می فهمم...کلا حسم قویه.
ولی بعد این حرف و اینکه دید بچه اش به من می خنده نرم تر شد یا شایدم خوشحال تر و گفت تو روز تولد علی اصغر متولد شده... گفتم وای چه روز خوبی پس الان 6 ماهشه... گقت آره رو این حساب اسمش گذاشتیم عباس
گفتم ایشالا حضرت عباس تو زندگیش مراقبش باشه:)
لبخند رضایت بخشی زد و گفت ان شالله تو هم خوشبخت بشی

دعا نوشت: خدایا همه جا دعا کردم تو وبلاگمم دعا می کنم به همه بنده هات مخصوصا پدر-مادرا سلامتی کامل همراه با طول عمر طولانی، عزت خوشبختی آرامش و شادی و عاقبت به خیر هدیه کن...مخصوصاا همه عزیزای دلم
الهی آمین  
۱۹
مهر

امروز از کار مرخصی گرفتم بیام دانشگاه پروپوزالم تصویب کنم.

اما جلسه گروه کنسل شد:| استادم تایم صبحش پر بود و بهم ساعت2 وقت دادن! از طرفی من -ساعت1:30 تا 3 کلاس دارم ولی نمی خوام دیر استاد ببینم چون از اون طرف می خوام برم سفر. از طرفی برنامه سفر ساعت 3 چیده بودیم ولی من تا 3 حتی به خونه هم نمی رسم. چه خوش خیال بودم فکر می کردم تا 12 کارام تموم میشه چون جلسه گروه 10:30=11 ئه و من برمی گردم و با خیال راحت دوش می گیرم وسایلمو جمع می کنم و میرم کلاس و بعدم مستقیما ان شالله راه میوفتیم.

حالا انقدر که برنامه ام پیچ تو پیچ شده موندم. از جهتی پروپوزالم تصویب نشد! و حالا که کلی ایده گرفتم خیلی خوشحالم بابت عدم تصویبش

 از طرفیم که موندم کلاس چجوری برم؟ هم استاد ببینم هم کلاس برم مگه من چند نفرم تو یه زمان همه کارا رو باهم بکنم تازه برای 3 خونه هم نمی رسم چه برسه بخوایم حرکت کنیم. وسایلمو کی جمع کنه؟؟؟!!!

تو این شلوغی خوابمم گرفته بدجوووور... انگار هیچ رقمه جا نداره. تازه یه نکته جدید یادم اومد من دیگه مرخصی ندارم این ماه کی میخ وام پروپوزالمو تصویب کنم؟؟؟؟ :((((

۱۵
مهر

برداشت من از شخصیت رییسم تو حمل کار آدم منطقی و محترم در شرایط نرمال...کسی که حد و حدود خودش رو می دونه و دلش نمی خواد کسی به مسائل شخصیش کار داشته باشه و همچنین به محدوده خصوصی کارمنداش هم احترام میذاره اما سعی می کنه با دونستن یکم اطلاعات کوچیک شخصی و یکم شوخی هم جو و محیط رو صمیمی کنه

اما در شرایط عصبانی گوش هاش رو به روی توضیحات و طرف می بنده و مغز رو تعطیل و دهان را باز!!!!

به نحوی که باعث میشه اعصاب آدم سر موضوع خیلی مسخره خورد بشه و راندمان کار کاملا بیاد پایین. و نشه از باقی روز برای پروپوزال مفید استفاده کرد.

۱۳
مهر

امروز تولد مامانمه:) از چند وقت پیش تو ذهنم برنامه می ریختم... که چیکار کنم و چی بشه و سورپرایز کنم و... . اما جور شد تو این هفته رفتم سرکار و یکم وقتم محدود شد

حالا از دیروز با خواهر صحبت کردم و هماهنگ کردن یه برنامه سورپرایز کوچیک خودمونی رو بچینیم.

صبح هم بهش یاد آوری کردم  گفت اوکیه. سرکار گفتم به بابا زنگ بزن بگو گفت مهمونی هستیم با مامان نمیشه تو بزنگ. سرکار هم امکان صحبت نداشتم به بابا اس ام اس زدم که برنامه از چه قراره. قرار بر این بود که شام با من باشه. ولی زمانی که مامان به یه بهوونه ای بره بیرون. و بابا می تونست مقدمات بهوونه بیرون رفتن دو نفره رو پیاده کنه تا ما آماده جشن بشیم. بعد من می دونستم بابام قصد خرید کادو برای مامان رو داره و بی مقدمه می بره تا کادوش بخره و برگشتنی هم کیک بخره و یکهوو با جشن من و خواهر هم مواجه میشن:)

اما وظیفه خواهر فقط و فقط پختن مرغ برای آماده کردن مقدمات پیتزا از طرف من بود. تنها دلیل اینکه بهش گفتم این بود که من وقتی میرسم خونه دیگه وقتی نمی مونه

حالا تو شرک تولد یکی ا بچه ها هم بود و خیلی جو دوستانه ایه و براش تولد گرفتن از اونجا زود اومدم تو اون مدت و بعدش کلی اس ام اس زدم که مرغ بذار و... اونم صبحش اوکی کرده بود و..

با عجله زفتم خرید خمیر  اصلا نفهمیدم چجوری خودم برسونم که دیدم جا تره و بچه نیست اصلا از مهمونی نکرده تشریف بیاره!!!!!

از مرغ و .. هم خبری نیست بنده خدا بابا هم تنها چیکار می خواست بکنه؟! وقتی مامان با خواهر بود

اینم از یه دستی من که از خواهر خوردم. تازه فهمیدم اصرار داشته مامانم چیزی انتخاب کنه برا تولدش که مامان قبول نکرده.

پ.ن: الان که به قضیه نگاه می کنم تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه مقصر منم که به کسی که نباید اعتماد کردم. مقصر منم نه اون! کسیو نباید بیشت از ظرفیتش ازش انتظار داشت