خاطرات متهم ردیف اول...

خاطرات متهم ردیف اول...

هرکسی برای اتفاقای زندگیش متهم ردیف اوله. اگه خودت متهم کنی همه مشکلاتت حله!
و
این آیه رو همیشه واسه خودتون بخونین خیلی براتون مفیده...
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ

طبقه بندی موضوعی

۷ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۷
تیر

از شرح حال دو هفته گذشته شروع می کنم دقیقا وقتی که فکر می کردم خوووب من که نصفه سمینار نوشتم واسه نصف دیگه اشم برنامه دارم ولی تو جلسه سر تز آموزش برا مشابه نبودن سمینار بچه ها و... چون هرکی از خیلی قبلتر به یه جای کار چسبیده بودن دیگه قرعه تغییر موضوع به نام من افتاد.

سر جلسه یکی از بچه های تیم ی پیشنهاداتی داد و باهم رفتیم و یه سری مقالات گرفتیم. قرار بود تا شب نتیجه اش بگم. اما شب شد صبح و من هنوز تردید داشتم. روز دوشنبه بود و من هنوز مقاله کافی پیدا نمی کردم:( یعنی موضوع خیلی عالی ولی تو اون زمان محدود فرصت کافی نبود و حجم مطلب هم ایضاً.

فرداش سه شنبه رفتیم شمال مسافرت. دیگه حال من تعریف نشدنی بود. به اصرار خانواده رفتم واقعا همه اعضا به تفریح و سفر نیاز داشتیم. دیگه از همون موقع افتادم دنبال مترجم. به هرکی گفتم و هر گروهی عضو بودم فرستادم ولی نشد که نشد. همه یا مبلغ نجومی می گفتن یا کلا وقت نداشتن!!! بین دوستان هم یکی دو نفرشون دیدم تو تنگنا هستن و درکشون می کردم. خلاصه که زدم به در بیخیالی و رفتم دریا :)) (آیکن من با عینک آفتابی)

تازه تو این مدت دو بار هم دوچرخه سوار شدم قایق هم همیتطور.

خلاصه که قرار بود تا جمعه بمونیم و مهلت تحویل ویلا جمعه بود ولی ما 5شنبه به دلیل کار خواهرم و من برگشتیم.

جمعه شب وقتی خیلی ناامید شدم به استاد پی ام دادم که من تو این مهلت کم امکان انجام این پروژه رو ندارم اگر میشه من روی موضوع اولیم کار کنم برای پروپوزال روی همچین موضوعی کار کنم؟ که ایشون هم نوشتن مشکلی نداره  هر موضوعی که راحتتری با همون فرمتی که گفتم باشه من قبول می کنم.

خلاصه که شنبه سر یه کاری مجبور شدم برم و کل روزم رفت. اما از شنبه شب کلا نخوابیدم و به قدری تلاش کردم که حد نداشت. خیلی دست تنها بودم با حجم عظیمی از مقالات که باید قسمت هاییش ترجمه میشدن. به دوستی که وقتی ترم یک ارشد بودم و اون ترم 3 خیلی باهم صمیمی بودیم گفتم و جواب شنیدم که 28 به بعد امکان انجام دارم. دروغ چرا خیلی بهم برخورد. نه بخاطر اینکه کار داشت و بهم گفت نمی تونم. فقط به خاطر اینکه حتی پی ام بعدیم دید و جواب نداد. پی امی در جواب اینکه نوشته بود مگه تا 20 مرداد مهلت ندارین؟ منم نوشته بودم نه اموزش به ما که رسید انداخت 25 ام. خیلی نگرانم.

ناراحت روزهایی که منم نمی تونستم ولی سر صمیمیتی که داشتم یه جوری نمی تونستم هامو تونستن کردم و کار انجام دادم. روزهایی که به درد دلاش گوش کردم و از پریشونی درش اوردم. اما اون چی؟ نمی دونم چرا سر این ماجرا انقدر بهم برخورد.

خلاصه که یک شنبه بود که با یکی از دوستایی که هم دانشگاهی ایم اما هم رشته ای نیستیم، صحبت می کردم. سر درد دل. سر پروژه درسیش ازم کمک خواست یکیو بهش معرفی کردم چون خودم کاری ازم برنمیومد.

بهم گفت چرا از همون کمک نمیگیری؟! من کلا یادم نبود... یعنی استرس من کشته بود و تازه دو تا مقاله رو ترجمه کرده بودم. بهش پی ام دادم و حال پرسید. قبلا سر جریان سمینار چند تا مقاله برام فرستاده بود. ولی من موضوعم تغییر کرد و دیگه هیچی!

حالا که برگشته بودم سر همون موضوعم با روی باز کمک کردن. تمام جاهای مهم یه مقاله رو ایشون برام ترجمه کرد و منم که خودم زبانم بدک نیست تا اون لحظه 3 اومین مقاله بودم.چند تاییش هم قبل از تغییر موضوع ترجمه کرده بودم. خلاصه که مقاله ای که برام 99 تومن آب می خورد رو خودم و خودشون رایگان برام ترجمه کردیم. برام چندین تا مقاله فارسی هم فرستادن. یکیش که خیلی تووپ بود کار بچه های امیرکبیر بود، اما متاسفانه فرمول ها تو pdf مقاله بهم ریخته بود. به پیشنهاد همین دوست میل فرستادم واسه نویسنده و نویسنده هی جواب میل خالی می داد.

خلاصه که اون شب هرکاری کردم نشد و مقاله رو برام نفرستادن. صبح بود که چندین میل ازشون دریافت کردم. باز کردم و دیدم که دیشب میل دانشگاه قاطی کرده بود و ایشون برام میلی ارسال نمی کردند و دو سه تا مقاله مختلفی که از اون موضوع در آورده بودن رو برام فرستادند.

دیگه از مهربونی خدا و کمکای بنده هاش داشتم بال درمیاوردم...

تا 4 شنبه کلا نخوابیده بودم. طوری که وقتی گزارش رو بردم پیش استادم رضایت رو تو چهره اش دیدم. گفتن به فرمت خواسته شده دربیار دیگه نمی خواد خودتو اذیت کنی. من که غر نزده بودم بهشون فکر کنم از قیافه مثل میتم فهمیدن چی کشیدم...

چهارشنبه هم اونا رو سعی کردم درست کنم ولی هنور مشکل داشت. خلاصه که کار کردم ولی 5شنبه شب شد و من هنوز فهرست تصاویر که می زدم فهرستم بهم می ریخت و یکسری ریز کاری دیگه که برای گزارش لازم بود. مادربزرگم هم اومده بود و شب می خواست تو اتاقم بخوابه و من نمی تونستم بیشتر از این چراغ روشن بذارم. برای این شخص کهکمک خداست گزارش فرستادم (البته خودشون گفته بودن آ من پررو نیستم) و فردا برام درستش کردن  و ارسال کردن. خلاصه که فرستادم  وخلاص!!!

شنبه رفتم یه جا رزومه ام دادم محل کار همین کمک خدا. واقعا که از نظر من همین طوره. امیدوارم باهام تماس بگیرن :)

یه جا هم رفتم مصاحبه با مامانم که مامانم همونجا رد کرد:| شرکت دوست استادم بود و مورد اخلاقی نداشت ولی مامانه دیگه...

دیگه اینکه امروز رفتم باشگاه و چقدر تمرینات سخت بود. ولی حس بعدش دوست دارم. حس نداشتن انرژی ای که همیشه من از زیادیش کلافه ام. بعدشم اومدم خونه دوش گرفتم و رفتیم خونه عمه ام. الانم در خدمت وبلاگمم. برم که باید گزارش کلاسام بنویسم...


۲۵
تیر

بلاخره تموم شد:)))) ارسال کردم رفت پی کارش


پ.ن1: به دلیل تشابه موضوعی و امکان گیر دادن اموزش و... تصمیم بر این شد موضوع من یکم متفاوت باشه ولی از اونجایی که هیچ پیش زمینه ای راجع به اون موضوع نداشتم یهوو خودم تصمیم گرفتم رو کار قبلیم پیش برم و خلاصه تو 3-4 روز کل کاری که استادم معتقدن اگر حرفه ای باشیم کار دو هفته است رو جمع کردم :)))


پ.ن2: تو این مدت دو تا سمینار جمع کردم بس که وسط کار سر یه جریانی موضوع تغییر پیدا کرد.

۱۳
تیر
روزهای فرد از 9:30 تا 10:30 میرم پیلاتس
بعدش هم میام و تو خونه به کار سمینارم می رسم.
به نظرم این بهترین نوع زندگی برای منه. متاسفانه نمی تونم زندگی بخورو  بخواب رو تحمل کنم.
ادمیم نیستم که بخوام از 6 صبح هر روز برم سر کار تا 4-5 بعد از ظهر واسه چند غاز 1 تومن 2 تومن...یعنی ادم کارمندی نیستم...دلم می خواد تایمم مال خودم باشه خودم تصمیم بگیرم کی کار کنم کی برم نماز کی حموم نه که یه تایم ناهار نماز یه ساعته بذارن ادم ندونه به کدوم برسهه کدوم بذاره بمونه...
از طرفیم نمی تونم خیلی خونه بمونم. دلم می خواد محل کار داشته باشم ولی خودم تعیین کنم کی و چه ساعتی برم...مثل الان خودم! مثلا دیروز جلسه داشتیم با استادمون یه گروه 4 نفره روی یه موضوع کلی اما هرکی از یک جنبه ایش کار می کنه.حس گروهی انفرادی خوبی داره. برای من مجبور شدم موضوع تغییر بدم و یکیشون خیلی کمکم کرد انصافا. الان هم تو گروه تلگرام یکی دیگه از اعضای گروه خیلی کمکم کرد. واقعا دستشون درد نکنه.
کلا یه جور ادم خاصیم که باید شغلمو خودم بسازم وگرنه با این شرایطی که من دارم هیچ کارفرمایی نمی تونه قبول کنه البته حق هم داره اما منم نمیخوام که قبول کنه دوست دارم خودم برای خودم کار کنم و دستور از کسی نگیرم....
لطفا اگر پیشنهادات سازنده ای با توجه به شرایطی که گفتم دارید بهم بگید تا روی کسب و کار زدن تو این زمینه ایده داشته باشم.


۰۸
تیر

دوست ندارم هرگز جا بزنم...جا نمی زنم... یا راهی پیدا می کنم یا راهی می سازم

۰۷
تیر

وقتی به کسی برای انجام یکی از پروژه های درسی اعتماد می کنی باید انتظار اینو داشه باشی بعد اتلاف 3 روز بهت ساعت 5 صبح بگه من می خوام بیخیال پروژه بشم و تو بمونی و وقت برباد رفته و کلی کار که به سمینار و پروژه یه درس دیگه ات اضافه شده.

اشتباه از توئه که بعد اون همه اصرار اون جناب وقتی  قبول کردی باهاش همکاری کنی بهش اعتماد کردی...

الانم هیچی نشده پاشو خودت جمع کن اول سمینار به جایی می رسونیم بعد پروژه یه درس دیگه برای این هم خدا بزرگه... فقط خودت تنهایی کار کن خوده خودت!

پ.ن:گفتن پروژه دو نفری باشه و من تک نفری انجامش میدم

۰۷
تیر

خدایا به حق پدر همه مسلمانان حضرت علی (ع) تقدیر همه ما رو با طول عمر با عزت همراه با سلامتی کامل، شادی خوشحالی آرامش ععاقبت به خیری خوشبختی موفقیت درسی کاری رزق و روزی پر رونق حلال در کنار همه عزیزان مخصوصا به پدر و مادر و خواهرم بنویس... خدایا هرکسی که تنهاست خودت از تنهایی درش بیار و پناهش باش هرکی می ترسه خودت تکیه گاه و محافطش باش هرکی غم داره خودت باعث شادیش باش هرکی درد داره هرجور دردی خودت مرهمش باش...همه رو در کنار عشق حقیقیشون خوش خوشحال و سلامت نگه دار. هممون عاقبت بخیر کن و شر شیطان و جهل و بیماری رو به حق پدر بزرگوارم حضرت علی ازمون دور کن

الهی آمین


التماس دعا


۰۳
تیر

تا 20 ام باید سمینار تحویل بدم و من هنوز تو انتخاب موضوع شک  دارم و هیچ کاری نکردم.

دارم از استرس جان به جان آفرین تسلیم می کنم:))