خاطرات متهم ردیف اول...

خاطرات متهم ردیف اول...

هرکسی برای اتفاقای زندگیش متهم ردیف اوله. اگه خودت متهم کنی همه مشکلاتت حله!
و
این آیه رو همیشه واسه خودتون بخونین خیلی براتون مفیده...
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ

طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۷
بهمن

دیشب بدترین شب عمرم بود. به قدری حالم بد بود که مطمئن بودم می میرم... سر دردم به قدری بود که حس می کردم دارم سکته مغزی می کنم. دارو پیدا نمی کردم.

از شدت ضعف ناشی از درد اشکم در نمیومد. تنها بودم و به شدت می ترسیدم. از همه چیز... تو بی دفاع ترین حالت عمرم بودم.

وقتی صبح بیدار شدم و دیدم هنوز زنده ام فقط یه چیز به ذهنم رسید: هنوز کارم تو این دنیا تموم نشده



۲۴
بهمن

گاهی واسه خوبیایی که در حق دیگرون می کنم و جوابایی که در عوضش می گیرم دلم می خوااااااد خودم تا سر حد مرگ بزنمممممم. 

خستم کردی وجدانِ بی وجدان. منم آدمم چرا دنیا رو از زاویه دید من نمی بینی؟! مگه تو از من نیستی؟ همه اینا تقصیره توئه... .


۲۰
بهمن

این عنوان دقیقا وصف کننده حال این روزای منه. یه لحظه خوب و لحظه دیگه دلتنگ... انگار که بهم گفته باشن همین الان عمرت تموم شده و دل تنگه همه عزیزا و همه خوبیا که داشتم میشم.

شاید دارم موودی میشم. شایدم بودم و الان بیشتر شده!

یکی دو هفته میشه که دیگه سرکار نمیرم اما  این مدت فقط یه بار اونم چون دفاع دوستم بود اومدم دانشگاه. دیدم تو آزمایشگاه بچه ها اسماشون روی کمداشون به فرمت خاصی شبیهه استاندارد چسبونده بودن:) ولی کمد من نداشت. فقط گفتم چجوری میشه اسم چسبوند که یکی از دوستان گفت من برات می نویسم.

گفتم باشه ولی بعد بازم حال دانشگاه اومدن نداشتم تا دیروز که دیگه حجم کارهایی که باید تو دانشگاه انجام می دادم انقدر زیاد بود که مجبور شدم بیام.

محل و جایگاه سیستمم معلوم شده بود و البته که به اصرار خودم سیستم کنار پنجره برای من شد:) همین که اومدم اسمم بالای میز و کمدم دیدم. یه هفته بود چسبونده بودن و من حتی نمی دونستم که تشکر کنم.

امروز اصلا دلم به دانشگاه اومدن نبود ولی برای جواب طرحم باید 1:30 میومدم. اما قرار شد با یکی از بچه ها صبح طرح پروپوزالمو ثبت کنیم و رو این حساب 10:10 دانشگاه بودم ولی وقتی رسیدم دیدم حالش خوب نبوده و رفته:((

هم احساس شرمندگی اینکه با اون حالش به خاطر کارم کشوندمش دانشگاه و خودم دیر رسیدم، دارم:(  هم اینکه من تا 1:30 حوصله ندارم کار کنم کسیم نیست حالمم خوب نیست چجوری بموووونم؟؟؟؟


پ.ن: دیروز یکی از بچه ها به قدری تو چهره اش عصبانیت بود که وقتی داشتم پرینت می گرفتم احساس ترس کردم ازش:) البته خب صدای پیرینتر ما یکم بلنده و اونم کنارش بود... خلاصه که اون بچه آروم اون روز از نظر من عصبی میومد و کلا ترجیح دادم پرینت نگیرم و سر  وصدا نکنم:)))

امروز خودم شدم مثل دیروز اون. صبی دلتنگ ناراحت و آماده گریه:| فقط دارم با هندزفیری واسه خودم آهنگ "اگه می موندی" زانیار رو گوش میدم:((


۱۳
بهمن
هفته پیش خیلی ناراحت بودم از دست نامردی که در حقم تو شرکت شده بود:(((
تولدی هم که 5شنبه پدر مادرم تو خونه پسرداییم برای من و همسرش گرفتن حالم کامل خوب نکرد. ما کیک خریدیم و رفتیم خونشون ولی من حال خوشی نداشتم.
جمعه روز دلگیری بود و بارون هم می بارید. احساس می کردم واسه کسی مهم نیستم. دلم تنگ بود، واسه خودم!!!
خواهری اومد و با زووور من برد بیرون. گیر داده بود بریم. گفتم باروونه حال ندارم حداقل مامان بابا رو هم ببریم گفت نه که نه!!!
نزدیکای رسیدنمون به یه کافه بودیم  که گوشیش زنگ خورد و گفت غزاله کی می رسی؟ و آدرس داد چجوری بیاد!
مونده بودم دوستش واسه چی می خواد بیاد؟! به خیال خودم گفتم می خواد مثلا با دوستاش روز تولدی حالم عوض کنه. ولی وقتی رسیدیم هم نذاشت بریم گفت بذار غزاله هم بیاد بعد باهم بریم... اما من چون حال و حوصله نداشتم اصلا مشکوک نشدم. حتی اگر یهویی می گفت بریم خونه هم برام مهم نبود!
بعد چند دقیقه گفت بریم غزاله هم دیگه نزدیکه داره میاد!!!! رفتم تو کافه دیدم دوستام تو کافه ان. هنگ کردم!!!! اصلا انتظار دیدنشون نداشتم و شوکه شده بودم! خیلییییی خوشحال شدم.. دلم براشون تنگ شده بودو  واقعا نیاز داشتم ببینمشون ولی می گفتم اگر الان بگم تو خرج کادو و غیره میوفتن!
هیچ باورم نمی شد داشتن ظهر روز جمعه بارونی برای من تدارک یه سورپرایز تولد می دیدن... دیگه باقی ماجرا فقط به خندیدن ادا اطوار گذشت.
خدا رو شکر می کنم از داشتن هدیه وجود پدر و مادر و خواهر و دوستام هم دوستای قدیمی هم دوستای جدیدم

۰۱
بهمن
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید