خاطرات متهم ردیف اول...

خاطرات متهم ردیف اول...

هرکسی برای اتفاقای زندگیش متهم ردیف اوله. اگه خودت متهم کنی همه مشکلاتت حله!
و
این آیه رو همیشه واسه خودتون بخونین خیلی براتون مفیده...
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۴
دی
آدما با استعدادها و توانایی های مختلفی به دنیا میان...
اما لازم نیست حتما همه توانایا خوب باشن خیلیاشونم فقط و فقط مایه دردسرن.

قرعه خدا هم تو توانایی دیدن چیزهایی که اصلا تمایلی به دیدنشون ندارم افتاده به من!

پ.ن: "لعنت به هرکی غیر من باب دل تو بود" از دیروز اینو دارم گوش میدم.. یکی از بهترین کاراشه.
۲۴
دی

کابوسام دوباره برگشتن... :(

۱۰
دی
این هفته هم تولد دوستم بود هم تولد خواهرم. خب خواهر رو که دیدم ولی به دوستم فقط تلفنی تبریک گفتم.
همیشه 5شنبه بعد از ظهرا از سرکار مستقیم میرم دانشگاه و می بینمش. یعنی تنها اون روزا می تونم برم دانشگاه بقیه روزا همش سر کارم.
تصمیم داشتم کیک بگیرم و کادو برم پیشش و هرکی از بچه های ازمایشگاهمون بود بگم بیاین جشن. ولی کار طول کشید و طول کشید و من که همیشه 2 میرسیدم دانشگاه 2 تازه از شرکت خارج شدم.
تا کادو بخرم شد3!
هرچی دنبال شیرینی فروشی میگشتم تو اون مسیر نبود که نبود! گفتم باهم میریم کافی شاپ.  رسیدم دانشگاه با این سر و وضعم با کادو!  یکی از هم ازمایشگاهیامونم منو دید؛ اما هرچی زنگ میزنم دوستم نیست که نیست! گوشی اشغال... بعد مدتی خودش زنگ زد و دیدم صداش بدجوری گرفته و گفت حالم خوب نبود دانشگاه نموندم ، اومدم خوابگاه.
گفتم چرا؟ ولی می دونستم بازم دلش گرفته... منم اینجوری بودم.
گفتم میام خوابگاه جزوه ات رو ازت بگیرم. چایی هم بذار.
تو راه هم چیپس و پفک گرفتم و  رفتم خوابگاه. سورپرایز تولد خوبیییی بود. خیلی خوشحال شد و خوشحال شدم. ششب هم به اصرارش بلاخره مامان بابام رضایت دادن من بمونم و پیشش موندم.
خیلییی خوب بود. خندیدیم و گریه کردیم. دردودل دخترونه... دلخوریا نگرانیا... تو بغل هم خوابیدناااا
خوب بود. خیلی خوب. تجربه موندن در خوابگاه رو نداشتم که پیدا کردم. به نظرم خوب بود اگر با یک دوست می موندم.
۰۲
دی

"تو خیلی مغروری"، "قبل اینکه باهات دوس بشم فکر می کردم خیلی مغروری" و... جملات مشابهی بودن که از دوستام و اطرافیام می شنیدم. 

و اما من، فقط کسی بود که سخت تلاش کرد که به هیچکسی جز خدا محتاج نباشه، که نیازمند نباشه تو هیچ زمینه ای... حالا غرورش خدشه دار شده و شده مثل یه مار زخمی... ماری که هر لحظه آماده نیش زدنه.

یا نه بیشتر از اینکه نیش بزنم یه عقاب خسته و پیر شدم. دارم گذران عمرم نگاه می کنم و می بینم چقدر خسته ام. چقدر کم توان شدم.

غرور مالیم خدشه دار شده. تا این حد که می خوام فردا برم و به رئیس شرکت خیلی محکم بگم متاسفم من دیگه نیام و فقط اومدم کارا رو تحویل بدم و وسایلم ببرم. 4 روز دیگه سه ماه میشه که اومدم ولی هنوز حقوقی دریافت نکردم در صورتی که توافق کارآموزی ما دو ماه بوده و به من هیچ ربطی نداره یه ماهش به اسباب کشی شرکت گذشته.

خدایا خستم... خودت گفتی از تو حرکت از من برکت.ببین و شاهد باش حرکتم از همیشه خودم و بنده هات خیلی بیشتر بود ولی حیف تو نمی خوای