خاطرات متهم ردیف اول...

خاطرات متهم ردیف اول...

هرکسی برای اتفاقای زندگیش متهم ردیف اوله. اگه خودت متهم کنی همه مشکلاتت حله!
و
این آیه رو همیشه واسه خودتون بخونین خیلی براتون مفیده...
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ

طبقه بندی موضوعی

۸ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۷
آذر

بعضی وقتا آدم از بعضیا زخم می خوره...

گاهی می بخشه گاهیم میگه عمرا فراموشش کنم و...

مسلما آدم دفعه اول هرچقدرم که بگه بازم می بخشه! اصلا بعد مدتی فراموشش میشه!

اما این بار عمرا دیگه تموم شد واسه همیشه... الان که می نویسم بیشتر از هرچیز دیگه مطمئنم که دیگه خوارهی ندارم. اون برام مرده و دیگه هیچِ هیـــچ چیزش به من مربوط نیست... حتی مسائل مرگش. 


پ.ن: بدترین اشتباه اینه سعی کنی همه رو از خودت راضی نگه داری؛ از اون اشتباه بدتر اینه جایی که بهت احترام گذاشته نمیشه بری و با اشخاصی که حرمتت نگه نمی دارن هم نشین بشی.

۲۴
آذر

* دلتنگ این شدم که بی دغده بشینم و یه رمان پلیسی - معمایی آمریکایی رو در این هوای سرد زمستانی با یه لیوان هات چاکلت گرم بخونم به طوری که نفهمم کی زمان گذشت...

* یا با مامان بریم خرید، بدون نگرانی از وقت و هرچی دلمون می خواد رو ببینیم و بخریم...

* یا تو این هوا برم پیاده روی، با مامان و هردو سعی کنیم خودمون باهم همگام کنیم و بعد از پیاده روی یه هفته نامه زندگی مثبت از دکه روزنامه توی مسیر بگیریم یا یه کتاب روانشناسی پر انرژی رو از کتابخونه قرض بگیریم و بیایم خونه...

* دلتنگ مسافرتم، سفری با همه اعضای 4 نفره امون که توش نگرانی از هیچی نباشه...

* دلتنگ یه فیلم سینمایی طنز و ترجیحا کارتونی اونم زبان اصلی که من از ته دل به خنده بیاره...

خدایا شکرت خیلی خیلی شُکرت

اما این روزام بر خلاف دلتنگیام پر شده از پروژه- درس- حل تمرین... ساعت 5 صبح از سر نگرانی از کارای مونده و تحویل نداده ازخواب بیدار میشم و دیگه خواب به چشمونم نمیاد. پروژه ها خیلی عجیب غریبن! با تمام علاقه ای که دارم می ترسم تا dead line نرسونم خودم و این یعنی از دست رفتن کل نمره!

امتحانا بیش از اون زمانی که لازم دارم بهم نزدیکه و حجم دروسم خیلی بیشتر از زمانمه! 

شدم عین یه آدم تشنه یا نه! عطش گرفته، که کلیک شده روی پروژه هاش و کتاب براش حکم آب رو داره؛ با اینکه حریصانه جستجوش می کنم اما هیچکدوم رو اونجور که دوست دارم نمی خونم!

 

پ.ن1: همیشه دوست دارم هر کتابیو آروم بدون استرس خط به خط و با فهم کامل بخونم، طوری که تو یه هفته تمومش کنم نه دو ساعته! ولی در عوض آخرش بتونم کامل به عنوان معلم به کسی یادش بدم نکه خودمم یاد نگیرم!  البته فقط کتابایی که دوست دارمو:))

۱۸
آذر

وست داشتن هایمان هم عجیب و غریب شده است. برای رسیدن به بعضی ها همه ی زورمان را می زنیم، عقاید زندگیمان را تغییر می دهیم، یک ایده آل ِ دوست داشتنی باب میل یک نفر می شویم که نگاهمان کند و دلبسته یمان شود و جالب اینجاست که همه ی این دوندگی هایمان فقط برای "رسیدن" به یک دوست داشتن دوطرفه است نه برای "نگهداشتنَش"! انگار پیش خودمان فکر کردیم احساس آدم ها مثل خط پایان مسابقه است. قصد ماندن نداریم فقط به عشق رد شدن از رویش آن هم به عنوان اولین نفر از دیگران سبقت می گیریم و تمام مسیر را تخت ِ گاز می رویم.. نسل مان شده اجتماع یک مشت افسرده ی شکست خورده که به جای این که قدر داشته هایشان را بدانند و پای خواسته هایشان بمانند، خاطره می پرستند (!)و حکایت دوست داشتنمان حکایت همان بچه ی قد کوتاه شکم سیری است که طالب خوردن سیب درشت و شیرین نوک درخت می شود و این طوری است که احساسات هیچ کس دست نخورده نیست و شده ایم شبیه سیب های گاز زده ی یک درخت که خر هم هوس خوردنشان را نمی کند! بیماریم اصلاً.. نه به داشتن بعضی ها راضی می شویم نه به نداشتنشان، نه با بودنشان آرام می گیریم نه با نبودنشان و نه به ترک کردنشان رضایت می دهیم و نه به کنارشان ماندن و همه ی این ها بخاطر آن است که یادمان ندادند تا راندن و کنترل کردن آدم ها را یاد نگرفتیم سوار احساسات صفر کیلومترشان نشویم..!! کاش قبل از این که شکست عاطفی مثل سیگار کشیدن به یک  معضل اجتماعی تبدیل شود و بشود عامل اصلی سرطان نسل آینده، به بچه هایمان -بازبان خودشان- یاد بدهیم که روی قلب آدم ها ساک ساک نکنند(!) احساسات آدم ها خیلی لطیف است، جای دست هایشان می ماند..!


منبع: http://mersa73.blogfa.com

۱۸
آذر

کل هفته در انتظار کلاس روز چهارشنبه بودم و امروز به کل یادم رفته بود. الان که کار از کار گذشته یادم اومده!


۱۵
آذر

خیلی قشنگه وقتی دونه های ریز برف با عشوه از اسمون گرفته خدا میان رو زمین  زیباش،در حین درس خوندن از پنجره سایت شاهدش باشی...

خیلی خوبه مادرت زنگ بزنه تا فقط حالت بپرسه...

خیلی خوبه که خدا هست...که ارامش داریم امنیت داریم

خداجونم شکرت...

خیلب خوبه درس دلخواهت باشه و بفهمیش...

خیلی خوبه منتظر رسیدن یه تایم استراحت توپ با دوست صمیمیت با چای و شکلات باشی...

پ.ن1:از آزمایشگاه خارج که میشدم هنوز برنگشته بودم که یکی از پشت سرم گفت سلام برگشتم دیدم اقای دکتره:| حالا قبل برگشت فکر کردم یکی از بچه هاست گفتم سلام خوب هستین؟! 

بنده خدا فکر کنم از پیش سلام شدن برا من منصرف شدن:دی

پ.ن2:عایا بد شد؟ خدا رو شکر باز نگفتم چطوری؟! یه زمان تیکه کلامم بود :))

۱۳
آذر

نمی خوام از سختی های زندگیم فاکتور بگیرم...نمی خوام  فوق مثبت نگری باشم که دیگه نمی بینه نیمه خالی لیوانش روز به روز بیشتر میشه! من نمیگم همش نیمه خالی لیوان ببینینم ولی لازمه این نیمه اشم ببینیم...که چرا خالیه و چیکار میشه کرد پر بشه یا از این خالی تر نشه!


نمی تونم تحمل کنم یکسری از مسائلو... نمی تونم نادیده بگیرم این مقایسه کردنای مسخره رو! اینکه من با یکی از بچه های فامیل مدام مقایسه می کنن! انگار که بیماری مقایسه داره! ول کن دیگه اه!

نمیگم پزشکی آسونه ولی برق هم سختیای خودش داره! نمیگم از اون درس خون ترم! نه نیستم و این دروغه ولی به قدری که نمره معدلم رو الف باشه و نفر اول باشم می خونم. نمیگم اون منبع درامد نداره ولی خب منم درآمد دارم. پس که چی؟! دردت چیه پدر من که ول نمی کنی منو با این بچه مردمت؟! خب هرکسی استعداد و توانایی خاص خودش داره! هرکسی بدبختی و نگرانی خاص خودش داره. هرکی یه دلخوشی و تفریحیو دوست داره!


زدم به سیم آخر...اون از اونکه شاگردم مرخص کردم! زبون همو نمی فهمیم. از اونایی هست  که قابلیت رفتن رو نروم داره! من فرمولی کار می کنم این هی میاد از اون اول عدد جایگذاری می کنه. انتظارم داره مخم کامپیوتر باشه درجا جواب دقیقش با ذکر اعشار بگه! خب عزیز من یکم با فرمول بازی کن نترس آخرش عدد هم جاگذاری می کنی.اه!

اونم از اونکه به کسی که قرار بود باهاش کار کنم می خوام جواب منفی بدم. یعنی با برخوردم جواب دادم! حوصله آدم پر حرف و فوضول رو ندارم! البته اینا نکات مثبتش بود!!! هنوز کار نکرده کاسه صبرم لبریز کرده با این اس ام اس و پی امای وقت و بی وقتش!

تو دوستا هم فقط با 2 نفرشون حرف می زنم. حوصله هیچکیو غیر خودم ندارم.دلم واسه خودم تنگ شده:(( فقط می خوام به خودم برسم. از هر لحاظی...

خدایا خودت کمکم کن :((


۰۵
آذر

هم اکنون دارم درس می خونم واسه امتحان فردا. اینم تموم شه یکم استراحت کنم... البته فقط در حد چند ساعت!

شنبه شاگرد دارم ... تازه باید تمرینات سه سری درس رو حل کنم که واسه یکیشون تمدید گرفتم و رو اضطراره!

واسه تمرینات هم باید بشینم پای نرم افزار و کلی بخونم و از کار نرم افزار سر در بیارم!

تازه دوشنبه سه شنبه هم کلاس دارم از صبح تا عصر!

یک شنبه سه سنبه هم دانشگاهم از صبح تا شب!

و این یعنی تداخل ساعت تو روز سه شنبه!

از طرفیم شب اربعین (همین سه شنبه) نذری داریم و این نذر منم هست!

تازه باید تو این هفته حداقل دو جلسه کلاس واسه شاگردم بذارم. 

راجع به کارمم که باید حرف ها رو بزنیم و همه چیز واضح بشه!

از اون طرف امتحانات ترم در راهه و بسیار نزدیک تر از حد انتظار پس باید بشینم این همه درس روی هم جمع شده رو بخونم.

تازه این هفته قول دادم جزوه ام تو سایت واسه بچه ها میذارم :(( کامل هم نیست!

الانم کلی درس دارم و حوصله ام سر رفته:دی

اما باید روی قولی که به خودم دادم بمونم. هم قول خرید با مامان رو دادم هم قول بیرون رفتن با دوستان. نمیشه که بدقولی کنم میشه؟!

حالا دلم مسافرت هم می خواد وسط این همه شلوغ پلوغی:)))

پ.ن1: خیلی باحال بود که استاد از من در مقابل تی ای دفاع کرد:))) خیلی خوش گذشت

پ.ن2:خدا جون دمت گرم

۰۱
آذر

هم اکنون با چشمانی مست خواب، بدنی که به زور ژلوفن اروم گرفته و به زور چایی بیدار مونده دارم تو آزمایشگاه امتحان میان ترم پس فردا رو می خونم. 

با یه نگاه به دور و برم میبینم همه وضع من دارن،خمار خواب :دی

به خودم قول دادم بعد امتحانا با دوستان صمیمی کارشناسی برم دربند ناهار. 

تازه اگه ایشا امتحانات ترم عالی بشه می خوام برا خودم جشن تولد بگیرم بزن  و برقص با فقط مامان و دوستایی که ازشون انرژی می گیرم

حوصله ادم حسود و حرف در ار و... ندارم. از فامیل هم کسیو دعوت نمی کنم چون تا حالا که دعوت کردم نه خوش گذشته نه خوشحال شدن...

الان  اقای دکتر اومد تو آزمایشگاه،  امروز بازدید از آزمایشگاه داریم امیدوارم خدا فرجی کنه واسم مثل کارم معجزه بشه سرور به منم تعلق بگیره.

پ.ن: اولویت با دانشجویان دکترا بعد دانشجویان ترم بالای ارشده بعد من که هنوز ترم یک ارشدم :( 

پ.ن1: الان تماس داشتن باهام راجع به کلاس واسه کارم...گفتم این هفته نمی تونم افتاد برج بعدی 2-3 دی اماحانا هم که هست