خاطرات متهم ردیف اول...

خاطرات متهم ردیف اول...

هرکسی برای اتفاقای زندگیش متهم ردیف اوله. اگه خودت متهم کنی همه مشکلاتت حله!
و
این آیه رو همیشه واسه خودتون بخونین خیلی براتون مفیده...
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ

طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۳
شهریور
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۶
شهریور
متاسقانه نمی تونم دانشگاه ثبتنام بکنم؛ علتشم تو پسته قبل بوده. جناب مدیر گروه که از بد حادثه استاد راهنمای پروژه امه یه ماهه نمره بنده را اعلام نکرده و حتی وقتی همون روز به محض دیدن اعلام نتایج زنگ زدم بازهم گفت فردا صبح زود ( یعنی 3شنبه) اعلام می کنم ولی بازهم اعلام نکرد تا شنبه که بلاخره تونستم گیرش بیارم و با زور نمره ام رو وارد کرد...ولی چه فایده؟؟؟! فارالتحصیلیم تا 3 هفته طول می کشه و هیچ کسی مسئول و پاسخگوی یه بنده خدا که میگه حداقل نامه و فرم فارغ التحصیل موقف را امضا کنید تا بتونم ثبتنام کنم و بعدن بیام درکمو بگیرم.
حالم خوش نیست...
اینکه نخونده قبول شدم ولی نمی تونم ثبتنام کنم مثل شاه ( خدا ) می بخشه ولی وزیر ( بندگان روانی) نمی بخشه است...
یک سال باید از اهدافم به خاطر کم کاری مفت خوران دانشگاه عقب بمونم. 

۱۰
شهریور
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۷
شهریور

دیروز از سفر برگشتیم... اومدم خاطره ام نوشتم ولی قبل ثبت قطعی فایرفاکس باعث شد همه نوشته هام بپره!

دیورز ساعت 4 رسیدیم... سفر فوق العاده ای بود...فقط حیف کم بود :(

تو این سفر نشد شنا کنیم چون دریا مواج و طوفانی بود و نمی ذاشتن نجات غریقا؛ که خب حقم دارن.

ولی در عوض تجربه های جدید زیادی داشتیم. موتور چهار چرخ هم سوار شدم و روندم :)))) دیدن تالاب حمید آباد هم که جای خود داره!

دوچرخه سواری هم که از علایقمه... به جز اون جمعه صبح دریا آروم شده بود ولی برای شنا فرصت نبود. به جاش رفتیم به اصرار بنده قایق سواری کردیم... مامانم می ترسید ولی ترسش ریخت. طوری بود که ساعت  حدودای 11 ما وسط دریا روی آب بودیم در حالی که 4 خونه امون داشتیم نیمرو می زدیم واسه ناهار:|

کلا فضای ویلا و غذاهاش هم خوب بودن و یه خاطره و تجربه به یاد موندی شد واسه امون. هر شب کنار ساحل قدم می زدیم. البته من یه روز صبح زود هم پاشدم رفتم کنار ساحل قدم زدم:دی هیچم تنبلم نیستم!!!

راستی رفتنی از جاده چالوس رفتیم برگشتنی از هراز برگشتیم:)

دیشب فکر می کنم بیشتر ز اینا نوشتم ولی الان حضور ذهن ندارم. فکر می کنم تا همینجا کافیه...



۰۲
شهریور

مهمونی روز جمعه عالی بود... خیلی خیلی خوش گذشت. دیدن دوستا، رقص، و خوردن کلی خوراکی خوشمزه و کلا گفتن و خندیدن خیلی عالی بود. دستشون درد نکنه.

راستی سه شنبه اشم رفتیم کافه. دوستایی که فقط در حد دوست خواهرم بودن دیدم و باهاشون آشنا شدم. اونجاهم خوش گذشت، آشنا شدن با دوستای جدید و موفق، پر انرژی و پایه تفریح خیلی عالیه!!

روز شنبه  بی حوصله بودم... اومدم تو وبلاگ چیزی بنویسم، نه حال کار داشتم نه حال هیچ چیز دیگه ای...تازه وقتی فهمیدم که همون روز پیرمرد همسایه هم فوت شده دیگه بدتر ناراحت شدم!!!  که خواهرم یه برنامه یهوو ای با دوستان ناهار ریخت و منم مجبور کرد پاشم بیام. بس که اونام اصرار کردن قید کار زدم. غذا هم جوجه خوردم... رستوران و غذاش خوب بود. بعد هم برگشتیم خونه و با مامان اینا رفتم خونه باغ. در مجموع خوش گذشت.


یک شنبه هم شکر خدا خوب بود. یعنی سعی شد اعصابمو خورد کنن ولی من به هیچ عنوان نمی خوام اعصابم خورد بشه.  عصری یه سر رفتیم هایپر برگشتنی هم رفتم یه مرغ سوخاری خریدم با خانواده زدیم به بدن شاد شدیم ( البته بابای بنده خدام سر کار بود ما جاشو خالی کردیم)  :)))


امروز هم که رفتم کتاب کتابخونه رو پس دادم فقط یه کتاب جدید قرض کردم، گفتم تو مسافرت خیلی کتاب نمی تونم بخونم! 

از کتابخونه برگشتنی هم یه هفته نامه زندگی مثبت خریدم و اومدم خونه یه نیمرو تووپ با مامان خوردیم، الان هم شووق سفر دارم لیست کردم وسایلمو که یادم نره بچینمشون تو ساک ولی همش دارم فکر می کنم دیگه چی باید ببرم؟!

یه لیستی هم از جاهایی که باید تو شمال بریم تهیه کردم. نقشه هم برمی دارم که راحتتر شه کارمون:))) باید وسایل بازی هم بذارم. اووه کلی کار دارم برم دیگه:|


یعنی خدایا من عاشقتمممم... قربونت برم که انقده خوب و مهربونی :-* بابت همچی شُکرت...

خدایا هوای همه بنده هات داشته باش، زندگی همه رو غرق در خوشی و سلامتی و خوشبختی و لذت بکن. به بنده هاتم یاد بده چجوری فقط خوشی و لذتای دنیا رو ببینم  وهی غصه نخورن...