خاطرات متهم ردیف اول...

خاطرات متهم ردیف اول...

هرکسی برای اتفاقای زندگیش متهم ردیف اوله. اگه خودت متهم کنی همه مشکلاتت حله!
و
این آیه رو همیشه واسه خودتون بخونین خیلی براتون مفیده...
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ

طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۶
اسفند

اخر سالی خیلی خسته ام.   هم جسمی هم روحی.. 

دلم گریه می خواد... به قدری که سبک بشم

فقط می خوام تو مسافرت استراحت کنم.برام حل تمرین درس ویس سمینار مهم نیست و هیچی با خودم نمی برم انگار که یه ادم فارغ از درسم!

التماس دعا 

سال نوتون پیشاپیش مبارک 

ایشالا سالی پر از خوشبختی خوشحالی موفقیت سلامتی در کنار عزیزاتون پیش رو داشته باشین و خدا مهمون دلای مهربونتون باشه 

آمین

۱۳
اسفند
چهارشنبه ها کلاس عملی داریم... البته کلاس خودمونی فوق برنامه است و فقط برای بچه های گروه هست.

سر این کلاس یه حس همکاری و کمک به همدیگه دیده میشه. صمیمیت ها داره کم کم بیشتر میشه و کلا همو بیشتر می شناسیم. خیلی موقع ها از کسایی که انتظار یه رفتارایی رو ندارم رفتارهایی رو می بینم که متوجه میشم با وجود این همه تلاش و کاری که رو خودم و شخصیتم می کنم چقدر دچار قضاوت زودهنگام میشم...
اصلا انتظار نداشتم از کسی که از من خوشش نمیومد ولی وقتی فهمید یکی از قطعاتم کمه قطعه ای از خودش رو بهم بدون توقع و منت بده...
انتظار اینم نداشتم از کسی که فکر می کردم خیلی هوای همو داریم و خیلی دختر خوبیه موقع گروه بندی اسم تمام افراد رو اورد که تو گروهش باشند منهای من. باورم نمیشد اینجوری برخورد کنه!
و خیلی چیزای دیگه...
چند روز پیش واسه کاری که قبلا فرم پر کرده بودم باهام تماس گرفتن و امروزم دوباره زنگ زدن که برای همکار تایید شدید و خلاصه موافقت کردم که برم...دوباره فرمیو پر کردم تا بره واسه مراحل بعدی :)
موندم چجوری این همه کاریو که واسه خودم به وجود اوردم هندل کنم:)))
خدایا کمکم کن
۰۸
اسفند

جدیدا عصبی و به شدت زودرنج شدم...می دونم تاثیرات دل شکستنه است...ولی نمی خوام اینجوری باشم. ناراحتم از اینکه چرا با ادمیای مزخرف تو زندگیم یرخورد دارم و سر و کله می زنم...

امروز به خاطر یه کتاب مجبور شدم یه روزمو فلج کنم و برم انقلاب.

حال و حوصله وایستادن نداشتم و واسه همین منتظر شدم 3 تا BRT  برن و چهارمی که شد نوبت صف رسید به من که برم داخل واسه نشستن.

طبق معمول هندزفیری تو گوشم بود و اصلا حواسم به اطرافم نبود. همین که خواستم وارد اتوبوس بشم یکی با خشم بازوم گرفت. شوکه شدم و برگشتم که دیدم یه خانومه بهم گفت تو صف نبودی و نباید بری و ... منم با ارامش گفتم چرا تو صف بودم. دوباره با لحن بدتری گفت نبودی که بر اثر ادرنالینی که تو خونم به خاطر اون برخورد زننده اش (گرفتن دستم) به وجود اومده بود نتونستم خودم کنترل کنم و با صدای محکم و بلند گفتم 4 ساعته تو صفم مگه خدا نداری؟! که خانومی که مسن تر بود و خیلیم زیبا بود گفت چرا تو که با من تو صف بودی و شروع کردن به حرف زدن در مورد صف و قضاوت و غیره با باقی خانوما ؛ منم رفتم نشستم و همچنان به اهنگ پلی شده تو گوشم گوش دادم و خانومه هم کل مسیر ساکت نشست.

هرچند که بعدا پشیمون شدم که چرا بلند صحبت کردم ولی اصلا لحن و کارش درست نبود. جوری دستم گرفت که انگار دزد گرفته!

انقلاب هم کتاب به سختی و بعد کلی این کتاب فروشی اون کتاب فروشی رفتن پپیدا شد. دیگه حال نداشتم تا امیرکبیر برم مدرک درسم بگیرم و برگشتم.

امروز فرداست ک دانشگاه مدرک کارشناسیمم بخواد و من حتی برا گرفتنش برنامه نریختم:|

همش تو اوج ارامش یکوو گریه ام می گیره. برام سنگینه این ماجراهای چند وقته... استرسم بیشتر کرده.

از اون بدتر هم تعویض غیره منتظره استاد راهنمام و به مراتب موضوع سمینارم که تازه خودم فهمیدم! برامون بریدن دوختن تنمون کنن دیگه:|

یه دانشجوی دکترا هم اصلا از من خوشش نمیاد و  دنبال اینه که همه رو علیه ام کنه:| حالا دوستم گفته سعی می کنه یکم اون از این حالت دربیاره امیدوارم بتونه. سخته بخاطر اینکه از x بدش میاد و فکر می کنه من هنوز دوست اون ادم نامرد x هستم برا منم دردسر درست کنه.

خلاصه اش کنم دارم از همه طرف می کشم.

التماس دعای شدید

اما هوا خیلی اردیبهشتی عالیه هاااا

۰۶
اسفند

از نظر من هرکی دنیا رو از دریچه درونی خودش می بینه.... کسی که تو دورن خودش دروغ گوئه فکر می کنه همه دروغگو هستن...کسی که خائنه یا پتانسیل خیانت رو داره شکاک به طرف مقابلش و فکر می کنه اونم خیانت می کنه ( البته این با بحث اینکه ادم چیزی از طرف دیده باشه و شکاک بشه یــا بحث غیرت اینا فرق داره هااا) 

دیشب شب بدی بود. یکی از دوستای مشترک برام مسائلی روشن کرد که کلی از اینکه فکر می کردم دوستی نزدیک تر از خواهر ما چقدر پاک و صادقه بدم اومد. فهمیدم چقدر ساده ام...و البته صادق! 

دیگه در این مورد حرفی نمی زنم... 


پ.ن: تا حالا وقتی پسرا می گفتن دخترا کافیه  یکیو پیدا کنند دیگه اخلاقشون کاملا عوض میشه و دوستاشون نمی شناسن بهم برمی خورد و همیشه طرفداری هم جنسام می کردم و رو جنسیتم تعصب داشتم اما دیشب فهمیدم حقیقته تلخیه که راجع به بعضی خانوما پیش میاد... کلا پرونده داشتن دوستی صمیمی و  ابجی و کمک بهم و درد و دل شنیدن رو بستم گذاشتم کنار... خودم که اهل خیلی دردودل کردن نیستم. خیلی حرفارو جز خدا کسی نمی دونه باقی رو مادرم. ولی صبورانه درد و دل شنیدم. گریه کرد گریه کردم. و کلی مسائل دیگه که گذشت.


لعنت به ادمایی که با ضربه اشون باعث میشن دیگه بعد از اونا ادم همون خود قبلیش نباشه. عوض بشه... عوض شدم!

۰۴
اسفند
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید