خاطرات متهم ردیف اول...

خاطرات متهم ردیف اول...

هرکسی برای اتفاقای زندگیش متهم ردیف اوله. اگه خودت متهم کنی همه مشکلاتت حله!
و
این آیه رو همیشه واسه خودتون بخونین خیلی براتون مفیده...
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ

طبقه بندی موضوعی

خاطرات کار

دوشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۵۸ ب.ظ

ناهارم گرم کردم ولی چون خیلی کم بود (از دیروز اضافه مونده بود واسه همین امروز ناهار نبرده بودم) نون و پنیر خامه ای هم برداشتم که بعد غذا اونارم بخورم و گشنه نمونم.  مهندس یه آدم خیلی شوخ طبعیه. رد شدنی مخصوصا جوری اومد که ببینه غذام چیه :)) بهش تعارف زدم و نه همیشگی رو گفت و تموم شد.

بعد یه مدت گفت شما مرغو با پنیر خامه ای می خوری؟؟؟

و من زدم زیر خنده:)))) گفتم نه غذام کمه شاید یکی دو لقمه نون پنیر بخورم ولی نون با پنیر می خورم نه مرغو :)))))

این بار اونم زد زیرر خنده و گفت آهان فکر کردم همزمان می خوای بخوری...


پ.ن: چرا آدمای همسن مامان باباها انقدر صادق و شوخ طبعن؟

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی