خاطرات متهم ردیف اول...

خاطرات متهم ردیف اول...

هرکسی برای اتفاقای زندگیش متهم ردیف اوله. اگه خودت متهم کنی همه مشکلاتت حله!
و
این آیه رو همیشه واسه خودتون بخونین خیلی براتون مفیده...
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ

طبقه بندی موضوعی

خوابگاه

جمعه, ۱۰ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۵۵ ب.ظ
این هفته هم تولد دوستم بود هم تولد خواهرم. خب خواهر رو که دیدم ولی به دوستم فقط تلفنی تبریک گفتم.
همیشه 5شنبه بعد از ظهرا از سرکار مستقیم میرم دانشگاه و می بینمش. یعنی تنها اون روزا می تونم برم دانشگاه بقیه روزا همش سر کارم.
تصمیم داشتم کیک بگیرم و کادو برم پیشش و هرکی از بچه های ازمایشگاهمون بود بگم بیاین جشن. ولی کار طول کشید و طول کشید و من که همیشه 2 میرسیدم دانشگاه 2 تازه از شرکت خارج شدم.
تا کادو بخرم شد3!
هرچی دنبال شیرینی فروشی میگشتم تو اون مسیر نبود که نبود! گفتم باهم میریم کافی شاپ.  رسیدم دانشگاه با این سر و وضعم با کادو!  یکی از هم ازمایشگاهیامونم منو دید؛ اما هرچی زنگ میزنم دوستم نیست که نیست! گوشی اشغال... بعد مدتی خودش زنگ زد و دیدم صداش بدجوری گرفته و گفت حالم خوب نبود دانشگاه نموندم ، اومدم خوابگاه.
گفتم چرا؟ ولی می دونستم بازم دلش گرفته... منم اینجوری بودم.
گفتم میام خوابگاه جزوه ات رو ازت بگیرم. چایی هم بذار.
تو راه هم چیپس و پفک گرفتم و  رفتم خوابگاه. سورپرایز تولد خوبیییی بود. خیلی خوشحال شد و خوشحال شدم. ششب هم به اصرارش بلاخره مامان بابام رضایت دادن من بمونم و پیشش موندم.
خیلییی خوب بود. خندیدیم و گریه کردیم. دردودل دخترونه... دلخوریا نگرانیا... تو بغل هم خوابیدناااا
خوب بود. خیلی خوب. تجربه موندن در خوابگاه رو نداشتم که پیدا کردم. به نظرم خوب بود اگر با یک دوست می موندم.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی