خاطرات متهم ردیف اول...

خاطرات متهم ردیف اول...

هرکسی برای اتفاقای زندگیش متهم ردیف اوله. اگه خودت متهم کنی همه مشکلاتت حله!
و
این آیه رو همیشه واسه خودتون بخونین خیلی براتون مفیده...
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ

طبقه بندی موضوعی

اشک بی اختیار

جمعه, ۲۳ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۴ ق.ظ
رفتم سراغ سررسید... همون سررسید سال 95 خوشرنگ رنگی پنگی که عکس ضریح امام رضا روش خودنمایی می کنه.. چند وقتی بود که از بس وقت نداشتم اتاقم مرتب کنم زیر تلی از لباس گم شده بود! ولی دیشب که بعد رسیدن از مسافرت احساس کردم نمی تونم تو این اوضاع بخوابم مرتب کردم و پیدا شد.
برش داشتم و روی میزم گذاشتم. لپ تاپ روشن کردم و در این حین به فکر مرور کارها و برنامه های امروزم بودم و می خواستم مثل عادت قدیمم تو برگه مربوط به امروز سررسید بنویسم و وقتی انجامش دادم تیک مربوطه اشو بزنم... که با یه ورق زدن، خیلی اتفاقی صفحه مربوط به اهداف امسالم باز شد... . جالب بود برام که بدونم چیا رو جزو اهدافم نوشتم که باخوندن یه هدف بی اختیار گریه کردم. چقدر خدا رو از خودم می دونم که براش تو دفترم هدف تعیین کردم؟! شاید خیلی از محبتاش، لطفاش به من سر همین باشه؟! من خدا رو از خودم جدا ندونستم...با لبخند اشکی با همون رنگ خودکار تو پرانتز نوشتم کار خداست من تو این کار نقشی ندارم:)
ولی هنوزم از این دیدگاهم  گریونم...بعضی وقتا حس می کنم خودمو نشناختم. بعضی وقتا حس می کنم هم خودم هم دیگروون در موردم بی انصافی می کنیم. درسته که آدم باید ایرادات و گناه هاش رو بینه تا بتونه رفعشون کنه ولی نه در این حد!  یه لحظه دلم واسه خودم سوخت و حس کردم همیشه خودم در جایگاه متهم دیدم و تو این مورد در حق خودم ناحقی کردم... . حتی تو شام غریبان انقدر که خودم متهم دیدم روم نمی شد دعا کنم...تو همون حین به خدا قوول دادم و می دونم که می دونه اگر کمکم کنه رو قولم بهش می مونم.


پ.ن1: تو جمع نشسته بودیم که یکی از دخترخاله هام رو به مامانم کرد و گفت هرچند هر جفت دخترات خیلی دوست دارم ولی (اشاره به من کرد و اسممو گفت) خیلی بیشتر دوست دارم یه معصومیت خاصی داره عین بچه پاکه:)
حس خوبی بهم منتقل کرد. حس می کنم به خاطر دو تا تار موی بیونم خیلیا بد قضاوتم کردن و این باعث شده خودمم باورم بشه بدم. کاش بتونیم هیچکسی قضاوت نکنیم.
پ.ن2: ظهر عاشورا افطار خونه خاله بابام دعوت بودیم... خانومی که کنارم نشسته بود یه بچه 6 ماهه داشت. بچه بازی می کرد و لگد می زد و به دلیل کمبود جا حرکت دست و پاهاش به من می خورد. برگشت بهم گفت اگر اذیتت می کنه بغلش کنم؟!
منم گفتم نه و با بچه بازی کردم... نمی دونم چرا حس کردم اولش حس خوبی بهم نداره. من این چیزا رو معمولا خیلی زود می فهمم...کلا حسم قویه.
ولی بعد این حرف و اینکه دید بچه اش به من می خنده نرم تر شد یا شایدم خوشحال تر و گفت تو روز تولد علی اصغر متولد شده... گفتم وای چه روز خوبی پس الان 6 ماهشه... گقت آره رو این حساب اسمش گذاشتیم عباس
گفتم ایشالا حضرت عباس تو زندگیش مراقبش باشه:)
لبخند رضایت بخشی زد و گفت ان شالله تو هم خوشبخت بشی

دعا نوشت: خدایا همه جا دعا کردم تو وبلاگمم دعا می کنم به همه بنده هات مخصوصا پدر-مادرا سلامتی کامل همراه با طول عمر طولانی، عزت خوشبختی آرامش و شادی و عاقبت به خیر هدیه کن...مخصوصاا همه عزیزای دلم
الهی آمین  

نظرات  (۱)

فرشته عزیزم سلام
چطوری خانومی؟

الهی به همه اهداف خیر و قشنگت برسی گلم... آمین 
پاسخ:
سلام باران جون خوبی؟
ممنون خدا رو شکر شما خوبی؟
خیلی ممنونم از دعای قشنگت ان شاالله هرچی خوبیه نصیبت بشه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی