خاطرات متهم ردیف اول...

خاطرات متهم ردیف اول...

هرکسی برای اتفاقای زندگیش متهم ردیف اوله. اگه خودت متهم کنی همه مشکلاتت حله!
و
این آیه رو همیشه واسه خودتون بخونین خیلی براتون مفیده...
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ

طبقه بندی موضوعی

شرح حالم

يكشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۵، ۰۷:۵۵ ب.ظ

از شرح حال دو هفته گذشته شروع می کنم دقیقا وقتی که فکر می کردم خوووب من که نصفه سمینار نوشتم واسه نصف دیگه اشم برنامه دارم ولی تو جلسه سر تز آموزش برا مشابه نبودن سمینار بچه ها و... چون هرکی از خیلی قبلتر به یه جای کار چسبیده بودن دیگه قرعه تغییر موضوع به نام من افتاد.

سر جلسه یکی از بچه های تیم ی پیشنهاداتی داد و باهم رفتیم و یه سری مقالات گرفتیم. قرار بود تا شب نتیجه اش بگم. اما شب شد صبح و من هنوز تردید داشتم. روز دوشنبه بود و من هنوز مقاله کافی پیدا نمی کردم:( یعنی موضوع خیلی عالی ولی تو اون زمان محدود فرصت کافی نبود و حجم مطلب هم ایضاً.

فرداش سه شنبه رفتیم شمال مسافرت. دیگه حال من تعریف نشدنی بود. به اصرار خانواده رفتم واقعا همه اعضا به تفریح و سفر نیاز داشتیم. دیگه از همون موقع افتادم دنبال مترجم. به هرکی گفتم و هر گروهی عضو بودم فرستادم ولی نشد که نشد. همه یا مبلغ نجومی می گفتن یا کلا وقت نداشتن!!! بین دوستان هم یکی دو نفرشون دیدم تو تنگنا هستن و درکشون می کردم. خلاصه که زدم به در بیخیالی و رفتم دریا :)) (آیکن من با عینک آفتابی)

تازه تو این مدت دو بار هم دوچرخه سوار شدم قایق هم همیتطور.

خلاصه که قرار بود تا جمعه بمونیم و مهلت تحویل ویلا جمعه بود ولی ما 5شنبه به دلیل کار خواهرم و من برگشتیم.

جمعه شب وقتی خیلی ناامید شدم به استاد پی ام دادم که من تو این مهلت کم امکان انجام این پروژه رو ندارم اگر میشه من روی موضوع اولیم کار کنم برای پروپوزال روی همچین موضوعی کار کنم؟ که ایشون هم نوشتن مشکلی نداره  هر موضوعی که راحتتری با همون فرمتی که گفتم باشه من قبول می کنم.

خلاصه که شنبه سر یه کاری مجبور شدم برم و کل روزم رفت. اما از شنبه شب کلا نخوابیدم و به قدری تلاش کردم که حد نداشت. خیلی دست تنها بودم با حجم عظیمی از مقالات که باید قسمت هاییش ترجمه میشدن. به دوستی که وقتی ترم یک ارشد بودم و اون ترم 3 خیلی باهم صمیمی بودیم گفتم و جواب شنیدم که 28 به بعد امکان انجام دارم. دروغ چرا خیلی بهم برخورد. نه بخاطر اینکه کار داشت و بهم گفت نمی تونم. فقط به خاطر اینکه حتی پی ام بعدیم دید و جواب نداد. پی امی در جواب اینکه نوشته بود مگه تا 20 مرداد مهلت ندارین؟ منم نوشته بودم نه اموزش به ما که رسید انداخت 25 ام. خیلی نگرانم.

ناراحت روزهایی که منم نمی تونستم ولی سر صمیمیتی که داشتم یه جوری نمی تونستم هامو تونستن کردم و کار انجام دادم. روزهایی که به درد دلاش گوش کردم و از پریشونی درش اوردم. اما اون چی؟ نمی دونم چرا سر این ماجرا انقدر بهم برخورد.

خلاصه که یک شنبه بود که با یکی از دوستایی که هم دانشگاهی ایم اما هم رشته ای نیستیم، صحبت می کردم. سر درد دل. سر پروژه درسیش ازم کمک خواست یکیو بهش معرفی کردم چون خودم کاری ازم برنمیومد.

بهم گفت چرا از همون کمک نمیگیری؟! من کلا یادم نبود... یعنی استرس من کشته بود و تازه دو تا مقاله رو ترجمه کرده بودم. بهش پی ام دادم و حال پرسید. قبلا سر جریان سمینار چند تا مقاله برام فرستاده بود. ولی من موضوعم تغییر کرد و دیگه هیچی!

حالا که برگشته بودم سر همون موضوعم با روی باز کمک کردن. تمام جاهای مهم یه مقاله رو ایشون برام ترجمه کرد و منم که خودم زبانم بدک نیست تا اون لحظه 3 اومین مقاله بودم.چند تاییش هم قبل از تغییر موضوع ترجمه کرده بودم. خلاصه که مقاله ای که برام 99 تومن آب می خورد رو خودم و خودشون رایگان برام ترجمه کردیم. برام چندین تا مقاله فارسی هم فرستادن. یکیش که خیلی تووپ بود کار بچه های امیرکبیر بود، اما متاسفانه فرمول ها تو pdf مقاله بهم ریخته بود. به پیشنهاد همین دوست میل فرستادم واسه نویسنده و نویسنده هی جواب میل خالی می داد.

خلاصه که اون شب هرکاری کردم نشد و مقاله رو برام نفرستادن. صبح بود که چندین میل ازشون دریافت کردم. باز کردم و دیدم که دیشب میل دانشگاه قاطی کرده بود و ایشون برام میلی ارسال نمی کردند و دو سه تا مقاله مختلفی که از اون موضوع در آورده بودن رو برام فرستادند.

دیگه از مهربونی خدا و کمکای بنده هاش داشتم بال درمیاوردم...

تا 4 شنبه کلا نخوابیده بودم. طوری که وقتی گزارش رو بردم پیش استادم رضایت رو تو چهره اش دیدم. گفتن به فرمت خواسته شده دربیار دیگه نمی خواد خودتو اذیت کنی. من که غر نزده بودم بهشون فکر کنم از قیافه مثل میتم فهمیدن چی کشیدم...

چهارشنبه هم اونا رو سعی کردم درست کنم ولی هنور مشکل داشت. خلاصه که کار کردم ولی 5شنبه شب شد و من هنوز فهرست تصاویر که می زدم فهرستم بهم می ریخت و یکسری ریز کاری دیگه که برای گزارش لازم بود. مادربزرگم هم اومده بود و شب می خواست تو اتاقم بخوابه و من نمی تونستم بیشتر از این چراغ روشن بذارم. برای این شخص کهکمک خداست گزارش فرستادم (البته خودشون گفته بودن آ من پررو نیستم) و فردا برام درستش کردن  و ارسال کردن. خلاصه که فرستادم  وخلاص!!!

شنبه رفتم یه جا رزومه ام دادم محل کار همین کمک خدا. واقعا که از نظر من همین طوره. امیدوارم باهام تماس بگیرن :)

یه جا هم رفتم مصاحبه با مامانم که مامانم همونجا رد کرد:| شرکت دوست استادم بود و مورد اخلاقی نداشت ولی مامانه دیگه...

دیگه اینکه امروز رفتم باشگاه و چقدر تمرینات سخت بود. ولی حس بعدش دوست دارم. حس نداشتن انرژی ای که همیشه من از زیادیش کلافه ام. بعدشم اومدم خونه دوش گرفتم و رفتیم خونه عمه ام. الانم در خدمت وبلاگمم. برم که باید گزارش کلاسام بنویسم...


نظرات  (۲)

به به دوچرخه سواری  و قایق آیکون دوتا قلب تو چشمام

من هم تحت فشار باشم کارم خیلی خوب پیش میره !کافیه بهم بگن وقت داری بی خیال مبشم

اون مامان رو خوب اومدی :) من مامانم رو تو اینجور مکان ها نمیبرم چون بشدت غیرتی
نمیزاره که برم خخخ
ایشالا ی کار خوب با درامد خوب و محیط خوب نصیبت بشه
پاسخ:
عزیزممم
منم تحت فشار بودم کار پیش رفت ولی خیلی بهم فشار اومد هنوزم اثراتش حس می کنم.
اره دیگه نباید ببرم اخه ادرسش بلد نبودم 
ان شاالله برای توهم همینطور

من آخرش متوجه نشدم رشتت چیه فرشته :/
پاسخ:
خخخخ برق می خونم بریدا جون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی